غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا
سلام
امروز تصمیم گرفتم خبر های مهمی هم که در مورد مولانا منتشر می شه را هم اینجا گرد آری کنم تا دسترسی بهش راحتتر باشه.
مهمترین خبر های این هفته:

1.همایش دو روزه «مولانا هست پنهان

2.کليات شمس در قطع پالتويي به بازار مي‌آيد

3.
ویژه‌نامه مولوی‌پژوهی آینه میراث در آستانه انتشار

برای دیدن مشروح اخبار روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 1:36  توسط بهنام کشانی | 
سلام
خیلی دلم می خواد یه چیزی راجع به این غزل بنویسم اما اینقدر زیباست که مخزن واژگان من برای توصیفش درمانده است .


بنشسته ام من بر درت تا بوك برجوشد وفا * باشد كه بگشايي دري گويي كه برخيز اندرا
..........................
غرقست جانم بر درت در بوي مشك و عنبرت * اي صد هزاران مرحمت بر روي خوبت دايما
..........................
ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران * عالم اگر بر هم رود عشق ترا بادا بقا
..........................
عشق تو كف برهم زند صد عالم ديگر كند * صد قرن نو پيدا شود بيرون ز افلاك و خلا
..........................
اي عشق خندان همچو گل وي خوش نظر چون عقل كل * خورشيد را دركش بجل اي شهسوار هل اتي
..........................
امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو * چون نام رويت مي برم دل مي رود والله ز جا
..........................
كو بام غير بام تو كو نام غير نام تو * كو جام غير جام تو اي ساقي شيرين ادا
..........................
گر زنده جاني يابمي من دامنش بر تابمي * اي كاشكي در خوابمي در خواب بنمودي لقا
..........................
اي بر درت خيل و حشم بيرون خرام اي محتشم * زيرا كه سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
..........................
افغان و خون ديده بين صد پيرهن بدريده بين * خون جگر پيچيده بين بر گردن و روي و قفا
..........................
آنكس كه بيند روي تو مجنون نگردد كو به كو * سنگ و كلوخي باشد او او را چرا خواهم بلا
..........................
رنج و بلايي زين بتر كز تو بود جان بي خبر * اي شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمي
..........................
جانها چو سيلابي روان تا ساحل درياي جان * از آشنايان منقطع با بحر گشته آشنا
..........................
سيلي روان اندر وله سيلي دگر گم كرده ره * الحمدلله گويد آن وين آه و لاحول ولا
..........................
اي آفتابي آ مده بر مفلسان ساقي شده * بر بندگان خود را زده باري كرم باري عطا
..........................
گل ديده ناگه مر ترا بدريده جان و جامه را * وان چنگ زار از چنگ تو افكنده سر پيش از حيا
..........................
مقبل ترين و نيك پي در برج زهره كيست ني * زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آ موزد نوا
..........................
نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر * رقصان شده در نيستان يعني تعز من تشا
..........................
بد بي تو چنگ و ني حزين برد آن كنار و بوسه اين * دف گفت مي زن بر رخم تا روي من يابد بها
..........................
اين جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست كن * تا آنچه دوشش فوت شد آنرا كند اين دم قضا
..........................
حيف است اي شاه مهين هشيار كردن اين چنين * والله نگويم بعد از اين هشيار شرحت اي خدا
..........................
يا باده ده حجت مجو يا خود تو برخيز و برو * يا بنده را با لطف تو شد صوفيانه ماجرا
..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 1:9  توسط بهنام کشانی | 
دکتر ضیاء موّحد 
در اینجا می‌خواهم مختصری به مسأله ریتم، سماع و شعر بپردازم و راجع‌ به‌ روابط‌ اینها نکاتی‌ عرض‌ کنم‌ و در کوتاه‌ترین‌ مدّت‌ هم‌ صحبت ‌خود را تمام‌ بکنم‌. معمولاً ریتم‌ را به‌ چند دسته‌ تقسیم‌ می‌کنند، ریتم‌های‌ ساده‌،‌ ریتم‌های‌ مرکب‌ و پیچیده‌ که‌ عناصری‌ دارد و اجزایی‌ و دیگر ریتم‌های‌ نامنظّم‌ که‌ به‌ظاهر نامنظّم‌ است‌ امّا در بستر منظمی از ریتم‌ها قرار می‌گیرد، از شعر مثال‌ اگر بخواهم‌ بزنم‌، ریتم‌ ساده‌های‌ ریتم‌ شعرهای‌ متفّق‌ ارکان‌ است‌ مثل فعولن‌، فعولن‌، فعولن‌ و حتی‌ کمتر از این‌، ریتمی‌ که‌ مرتب‌ تکرار می‌شود، ریتم‌های‌ مرکب‌ وپیچیده‌ مختلف‌ ارکان‌ هستند مانند به‌ خصوص‌ اوزان‌ِ نیمایی‌ که‌ امکان‌ امتداد مصراع‌ها زیادتراست‌ و امّا آن‌ ریتم‌ نوع‌ سوم‌، ریتم‌ نامنظمی‌ که‌ بر بستر یک‌ وزن‌ منظم‌ حرکت می‌کند. نمونه‌اش‌ رامی‌شود در بسیاری‌ از شعرهای‌ بلند فروغ‌ فرخزاد دید که‌ از وزن‌ اصلی‌ انحراف‌ پیدا می‌کند.یک‌ نوع‌ عدم‌ توازنی‌ با ارکان‌ دیگر پیدا می‌شود، در هر صورت‌ نوع‌ سوم‌ در شعر ما به‌ وفوردیده‌ می‌شود. عین‌ همین‌ها در موسیقی‌ هم هست‌ و عین‌ همین‌ها در رقص‌ و سماع‌ هم‌ هست‌.

درشعر مولوی‌ به‌ خصوص‌ در غزل‌هایش‌ ضرب‌آهنگ‌ و شعر و سماع‌ از هم‌ قابل‌ تفکیک‌ نیستند. در واقع‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ غزلهای‌ مولوی‌ هر کدامش‌ یک‌ مجلس سماع‌ است‌ و اصلاً مثل‌اینکه‌ برای‌ مجالس‌ سماع‌ سروده‌ شده‌ باشد، امّا ببینیم چه‌ نوع‌ تناظری‌ می‌شود بین‌ این‌ها برقرار کرد. مسأله‌ سماع‌ را می‌دانید که‌ در بین‌ عرفا چقدر ارج‌ و قرب‌دارد، غزالی‌ِ با آن‌ خشکی‌ و عبوسی‌ وقتی‌ که‌ به‌ سماع‌ می‌رسد در احیاء علوم‌ دین‌، حرفهای‌ جالبی‌ می‌زند و در جایی می‌گوید: «و هر که سماع او را نجنباند ناقص باشد و از اعتدال مایل، و از روحانیت دور و در کثافت و درشتی طبع زیادت از آن اشتران و مرغان بود بلکه از دیگر ستوران، چه آن همه از نغمه مرغان متأثر شوند و برای آن مرغان بر سر داوود – علیه السلام – برای شنیدن آواز او بایستادندی»
(احیاء علوم الدین، ربع عادات، ص 596)
یا سعدی‌ در بوستان‌ در باب‌ عشق‌ و جوانی‌می‌گوید:
مگویم‌ سماع‌ای‌ برادر که‌ چیست‌
مگر مستمع‌ را بدانم‌ که‌ کیست‌

گر از برج‌ِ معنی‌ پَرد طیر او
فرشته‌ فرو ماند از سیر او

جهان‌ پر سماع‌ است‌ و مستی‌ و شور
ولیکن‌ چه‌ بیند در آینه‌ کور
چو شوریدگان‌ می‌پرستی‌ کنند
به‌ آواز دولاب مستی‌ کنند
غزلهای‌ مولوی‌، یک مثل‌ مجلس‌ سماع‌ است‌ که‌ کلمه‌ها و بیت‌ها و تصویرها عناصر حاضر در این‌مجلسند، برای‌ اینکه‌ این‌ مسأله‌ را کمی‌ روشن‌ بکنم‌ مثالی‌ می‌زنم‌، فرض‌ کنید که‌ وارد یک‌مجلس‌ سماع‌ شدید، حالا می‌شود گفت‌ رقص‌ ولی‌ من‌ می‌گویم‌ سماع‌ برای‌ اینکه‌ در واقع‌،مورد، مورد سماع‌ است‌ ولی‌ شما به‌ جای‌ سماع‌ می‌توانید رقص‌ بگویید. در مجلس‌ سماع‌ که وارد می‌شوید یک‌ ضرب‌آهنگ‌ می‌شنوید و فراموش‌ نکنید که‌ همه‌ با یک‌ ضرب‌ آهنگ‌درحرکتند، امّا جالب‌ این‌ است‌، که‌ هر کدام‌ به‌ این‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ شکل‌ حرکت‌ِ خودشان‌جواب‌ می‌دهند. یعنی‌ با ضرب‌ آهنگ‌ در یک‌ مجلس‌ سماع‌ به‌ تعداد کسانی‌ که‌ در آن‌مجلس‌ سماع‌ هستند، فردیت‌ هست‌، هویت‌ هست‌.
گاهی‌ افراد همدیگر را هم‌ نگاه‌ می‌کنند،سماع‌ هم‌ دیگر را هم‌ می‌پایند، امّا گاهی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کنند. گاهی‌ هم‌ تنها با خود در رقص‌هستند، توجّه‌ کنید در اشعار مولانا هم در غزلیاتی‌ ابیات‌ توجه به هم دارند، به‌ هم‌ نگاه‌می‌کنند. و در غزلیاتی‌ ابیات‌ منفرداً روی‌ پای‌ خودشان‌ ایستاده‌اند، می‌شود ابیات‌ را از غزل‌ بیرون‌ آورد بدون‌ اینکه‌ به‌ غزل‌ لطمه‌ای‌ وارد بشود امّا در اینجا یک‌پارادوکسی‌ هم‌ هست‌. پارادوکس‌ این‌ است‌ که‌ کسانی‌ که‌ در رقص‌ هستند آیا گیرنده‌ ضرب‌آهنگ‌ هستند یا دهنده‌ ضرب‌ آهنگ‌؟ گیرندگی‌ در آنجا زیادتر است‌ یا دهندگی؟‌ ممکن‌ است‌در اول‌ اینطور باشد که‌ همه‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ را شنیده باشند و همه‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ رقص‌آمده باشند، امّا از جایی‌ تفکیک‌ بین‌ این‌ دو غیرممکن‌ است‌، دهنده‌ همان‌ گیرنده‌ است‌، گیرنده‌همان‌ دهنده‌ است‌، این را مولوی در شعر چنین بیان می‌کند:
تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
این آنجایی‌ است‌ که‌ رقص‌، ضرب‌آهنگ‌ و ریتم‌، تمام‌ اینها در یک‌ کل‌ با هم‌ ترکیب‌ می‌شوند. از طرف‌ دیگر توجّه‌ کنید که‌در اینجا جای‌ قیل و قال نیست‌ در مجلس‌ سماع‌ جای‌ این‌ نیست‌ که‌ ما راجع‌ به‌ سماع‌ بحث‌ بکنیم‌،اگر در مجلس‌ سماع‌ خواستید راجع‌ به‌ سماع‌ یا رقص‌ بحث‌ بکنید در واقع‌ از آن‌ خارج‌ شده‌اید. در جائی‌ باید بحث‌ کرد که‌ مسأله‌ شرکت‌ کردن‌ در سماع‌ در کار نباشد همه‌ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرک‌ کردند می‌دانند که‌، رقص‌ آنان‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ است‌ امّا به‌ شرطی‌ که‌ درباره‌این‌ موضوع‌ جدّی‌ فکر نکنند، خاصیت‌ دیگر ضرب‌ آهنگ‌ این‌ است‌ که‌ در زمان‌ جریان‌ داردشعر را هم‌ ما در زمان‌ می‌خوانیم‌، موسیقی‌ را هم‌ در زمان‌ می‌شنویم‌، سماع‌ هم‌ در زمان‌ شنیده‌می‌شود، و جالب‌ این‌ است‌ که‌ در پشت‌ این‌ صدا سکونی‌ هم‌ هست‌ و آن‌ خود ضرب‌ آهنگ‌است‌.
برای‌ اینکه‌ آن‌ ضرب‌ آهنگ‌ تکرار می‌شود هر ضربی‌ که‌ دائماً تکرار بشود تنوع‌ خودش‌را از دست‌ می‌دهد. اما ضمیر آن را به‌ خاطر‌ می‌آورد، در پشت‌ ضمیر یک‌ حالت‌ سکون‌ ایجاد می‌شود، ولی‌ این‌ سکون‌ با حرکت‌ِ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرکت‌ کردند جبران‌ می‌شود. نکته‌جالب‌ِ دیگری‌ که‌ هست‌ این‌ است‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌ هر کسی‌ خودش‌ را با سماع‌ بیان‌ می‌کند.ولی‌ جور دیگر هم‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌. می‌توانیم‌ بگوییم‌ این‌ سماع‌، این‌ موسیقی‌ است‌ که‌خودش‌ را از طریق‌ افراد بیان‌ می‌کند و این‌ نکته‌ ظریف‌تری‌ است‌. از همه‌ آن‌ نکات‌ ظریف‌ترهمین‌ است‌. آیا این‌ من‌ هستم‌ که‌ دارم‌ شعر می‌گویم‌ یا شعر است‌ که‌ مرا می‌گوید. آیا من‌ هستم‌که‌ سماع‌ می‌کنم‌ یا سماع‌ است‌ که‌ مرا در رقص‌ آورده‌.
حالا اگر ما بخواهیم‌ این‌ تناظر را کمی‌نزدیک‌تر بکنیم‌، و بیان‌ ریتم‌، یک‌ بیان‌ تصویری‌ باشد، تصویرها هم‌ با کلمه‌ها گفته‌ بشوند وکلمه‌ها هم‌ خودشان‌ مبین‌ ضرب‌ باشند، آن‌ وقت‌ می‌گوییم‌ که‌ در اینجا دیگر ضرب‌ نیست‌ که‌مبین‌ احساس‌ها و اندیشه‌هاست‌، بلکه‌ این‌ تصویرها و گزاره‌ها هستند که‌ مبین‌ ضرب‌ آهنگ‌هستند و شعر این‌ است‌، شعر مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ معنا، همچنان‌ که‌ رقص‌مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ فردیت‌ و ذهنیت‌، در شعر و سماع‌ مولوی‌ این‌ دو ازهم‌ جدایی‌ ناپذیرند، همچنانکه‌ در زندگی‌ او جدایی‌ناپذیر بوده‌ است‌. در جایی‌ نوشته‌اندکه‌ مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را از شمس‌ یاد گرفت‌، مولوی‌ در سماع‌ چرخ‌ نمی‌زد چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. همه‌ آن‌ حرفهایی‌ را که‌ زدم‌ در این‌ غزل‌ متجلی شده‌اند. این‌ غزل‌ مولوی‌در واقع‌ یک‌ نوع‌ بیان‌ چیزهایی‌ است‌ که‌ من‌ با پرحرفی‌ بیان‌ کردم‌:
چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌
چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌
گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌
هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است : MYDOCUMENT.IR

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 2:12  توسط بهنام کشانی | 
سلام
غزل امروز خیلی با حاله  هم ریتم  قشنگی داره ،  هم  محتوای  بسیار قشنگی.
غزل سنگینی نیست ، راحت می تونید باهاش ارتباط بر قرار کنید.
اینم غزل ششم:

بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما * زيرا نمي داني شدن همرنگ ما همرنگ ما
..........................
از حمله هاي جند او وز زخمهاي تند او * سالم نماند يك رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
..........................
اول شرابي دركشي سرمست گردي از خوشي * بي خود شوي آنگه كني آهنگ ما آهنگ ما
..........................
زين باده مي خواهي برو اول تنك چون شيشه شو * چون شيشه گشتي برشكن بر سنگ ما بر سنگ ما
..........................
هر كان مي احمر خورد با برگ گردد برخورد * از دل فراخيها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
..........................
بس جرها در جو زند بس بربط شش تو زند * بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
..........................
ماده است مريخ ز من اينجا درين خنجر زدن * با مقنعه كي تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
..........................
گر تيغ خواهي تو ز خور از بدر برسازي سپر * گر قيصري اندر گذر از زنگ ما از زنگ ما
..........................
اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما * تا نشكند كشتي تو در گنگ ما در گنگ ما
..........................
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 1:59  توسط بهنام کشانی | 
سلام
بی هیچ مقدمه ، غزل پنجم:

آن شكل بين وان شيوه بين وان قد و خد و دست و پا * آن رنگ بين و آن هنگ بين وآن ماه بدر اندر قبا
..........................
از سرو گويم يا چمن از لاله گويم يا سمن * از شمع گويم يا لگن يا رقص گل پيش صبا
..........................
اي عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده * بركاروان دل زده يكدم امان ده يا فتي
..........................
در آتش و در سوز من شب مي برم تا روز من * اي فرخ پيروز من از روي آن شمس الضحي
..........................
برگرد ماهش مي تنم بي لب سلامش مي كنم * خود را زمين بر مي زنم زان پيش كو گويد صلا
..........................
گلزار و باغ عالمي چشم و چراغ عالمي * هم درد و داغ عالمي چون پا نهي اندر جفا
..........................
آيم كنم جانرا گرو گويي مده زحمت برو * خدمت كنم تا وا روم گويي كه اي ابله بيا
..........................
گشته خيال همنشين با عاشقان آتشين * غائب مبادا صورتت يكدم ز پيش چشم ما
..........................
اي دل قرار تو چه شد وان كار و بار تو چه شد * خوابت كه مي بندد چنين اندر صباح و درمسا
..........................
دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او * وان سنبل ابروي او وان لعل شيرين ماجرا
..........................
اي عشق پيش هر كسي نام و لقب داري بسي * من دوش نام ديگرت كردم كه درد بي دوا
..........................
اي رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو * گندم فرست اي جان كه تا خيره نگردد آسيا
..........................
ديگر نخواهم زد نفس اين بيت را مي گوي و بس * بگداخت جانم زين هوس ارفق بنايا ربنا
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 0:54  توسط بهنام کشانی | 
سلام
این غزل چهارم مثل قبلی طولانی نیست ، اما از نظر زیبایی اگر بیشتر نباشه کمتر نیست ، فقط یه نکته را بگم البته فکر نمی کنم ضرورت داشته باشه چون کسانی که اهل شعر و ادب فارسی هستند این موضوع را می دونند ولی خب...
در این شعر منظور از یوسف همان خداست.
خب اینم از غزل امروز:

اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما * اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما
..........................
اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما * جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما
..........................
اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما * آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما
..........................
اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما * پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما
..........................
درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل * وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما
..........................

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 2:22  توسط بهنام کشانی | 

 مولانا جلال الدين محمد بن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبی مشهوربه مولوی،به مولانای بلخ و مولانای روم، يکی ازشعرای بسيار توانای متصوف وازعرفا وفضلای آسمان ادب پارسی- دری، شاعر حساس و صاحب انديشۀ جهان اسلام است، که درششم ربيع الاول سال 604 هجری قمری در شهر بلخ باستان، اين ام البلاد خراسان پرفروغ ديروز وافغانستان پرآشوب امروز، ديده به جهان کشود.

پدرمولانا بهاءالدين محمد مشهوربه بهاءولد، که ازافاضل روزگار و علامۀ زمان بود،ظاهرآ بعد ازانتشار خبرحملۀ قريب الوقوع چنگيزبه خراسان،عزم سفر کرد؛ ولی به روايت احمدافلاکی وبه اتفاق ساير تذکره نويسان، بواسطۀ رنجش خاطرسلطان محمد خوارزمشاه دربلخ مجال قرارنديد وهجرت اختيارکرد وگويند سبب عمده دروحشت خوارزمشاه آن بود، که بهاء ولد برسرمنبربه حکما وفلاسفه بد ميگفت وآنان را مبتدع ميخواند وبرفخررازی، که استاد خوارزمشاه وسرآمد و امام حکمای عهد بود اين معانی گران می آمد وخوارزمشاه را به دشمنی بهاء ولد برمی انگيخت تا ميانۀ اين دو، اسباب وحشت قايم گشت وبهاء ولد تن به جلای وطن درداد وسوگند ياد کرد، که تامحمد خوارزمشاه برتخت جهانبانی نشسته است، به شهرخويش بازنگردد. وی قصد حج کرد وبه جانب بغداد رهسپارشد وچون به نيشاپور رسيد شيخ فريد الدين عطار، که ازتربيت يافتگان نجم الدين کبری و مجدالدين بغدادی بود، بديدن سلطان العلما "بهاء ولد" آمد ودرآن وقت مولانا به حسب روايت حمدالله مستوفی چهاردهمين بهارزنده گی را پيموده بود، که با عطار ديدارنمود. هنگاميکه نگاه عطار به سيمای اين پسرخرد سال افتاد، شعلۀ که ازچشمان وی بدرخشيد تا اعماق قلب مرشد سالخورده نفوذ کرده وبی اختيار به بهاء ولد گفت: « زود باشد، که اين پسرتو آتش درسوختگان عالم زند » آنگاه کتاب اسرارنامه را به مولانا هديه نمود.

بهاء الدين محمد باکاروان معيتی اش جانب بغدادشد وازآنجا با جلال الدين پسرش به زيارت خانۀ خدا رفت، سپس مولانا دراين سفرطولانی درلارنده از شهرهای آسيای صغير( ترکيه ) درسن ( 18 ) سالگی با زنی به نام گوهرخاتون ازدواج کرد، که سلطان ولد پسرهمين زن است.

سرانجام، پدر وپسربا همه فاميل وکاروان مربوط شان به شهر قونيه اقامت گزيدند.

مولانا 24 سال داشت، که پدرش درسال 628 چشم ازجهان بست و او بنابر وصيت پدر يا به خواهش سلطان علاء الدين وبرحسب روايت ولدنامه به خواهش مريدان، برجای پدر بنشست وبساط وعظ وافادت بگسترد وشغل فتوی وتذکيررا به رونق آورد و رايت شريعت برافراشت ويکسال تمام دور ازطريقت، مفتی شريعت بود تا سيد برهان الدين محقق ترمذی شاگرد پدرش درسال 629 بدو پيوست و مسؤوليت تعليم وتربيت مولانا را بمدت (9 ) سال بدوش گرفت.

مولانا درکنارعلوم قال، که ازپدرآموخته بود، علوم حال را از سيد" سردان" گرفته ازعلم به معلوم گراييد وپس ازطی مقامات ازخدمت برهان محقق اجازۀ ارشاد ودستگيری يافت وروزها به شغل تدريس وقيل وقال مدرسه ميگذرانيد وطالبان علم واهل بحث ونظر وخلاف بروی گرد آمده ومولانا سرگرم تدريس" ولم ولانسلم" بود، فتوی می نوشت واز" يجوزولايجوز" سخن می راند. او ازخود غافل و با " عمرو وزيد" مشغول بود؛ ولی کاردان غيب دل درکار وی نهاده بودند وآن گوهربی چون را آلودۀ چون وچرا نمی پسنديدند وآن دريای آرام را درجوش وخروش ميخواستند وعشق غيورمنتهزفرصت، تا آتش دربنياد غيرزند وعاشق وطالب دليل را آشفتۀ مدلول ومطلوب کند وآن سرگرم تدريس را سرمست و بيخود حقيقت سازد.

بعدازوفات سيد برهان الدين محقق، مولانا درمجلس بحث ونظر، بوالمعالی گشت وفضل وحجب مينمود، مردم روزگار اورا ازجنس خود ميديدند وبه سخن وی، که درخورايشان بود فريفته وبرتقوی وزهد او متفق بودند. ناگهان آفتاب عشق وشمس حقيقت پرتوی برآن جان پاک افگند وچنانش تافته وتابناک ساخت، که چشمها از نوراو خيره شدند وروزکوران محجوب، که ازادراک آن هيکل نورانی عاجزبودند ازنهاد تيره خود به انکار برخاستند وآفتاب جان افروز را ازخيرگی چشم شب تاريک پنداشتند. مولانا طريقه وروش خودرا بدل کرد. اهل آنزمان نيزعقيدۀ خويش را نسبت به وی تغييرداد ند.

آن آفتاب تيرگی سوز،که اين گوهرشب افروزرا مستغرق نور وازديدۀ محجوبان مستورکرد وآن طوفان عظيم، که اين اقيانوس آرام را متلاطم وموج خيز گردانيد، مردی اسرارانگيز، آفتاب حق ونورمطلق شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد ازمردم تبريزبود، که ناگاه دربامداد روزشنبه بيست وششم جمادی الآخرسال 642 هجری قمری واردشهرقونيه شد وبا مولانا ديدار نمودند.

درباغ شدم پرير گل می چيدم + ازديدن باغبان همی ترسيدم

ناگه سخنی زباغبان بشنيدم + گل را چی محل باغ بتو بخشيدم

اين ملاقات ازحادثات بسيارمهم درزنده گی مولانا است، که مطابق روايات سلطان ولد پسرمولانا درولدنامه، عشق مولانا به شمس مانند جستجوی موسی است ازخضر، که بامقام نبوت ورسالت ورتبۀ کليم اللهی بازهم مردان خدا را طلب ميکرد ومولانا نيزبا همه کمال وجلالت درطلب اکملی روز ميگذاشت تا اينکه شمس را، که ازمستوران قباب غيرت بود بدست آورد وبعدآ با تمام علايق دنيوی قطع رابطه کرده،دست ارادت را بدامان شمس برد.

شمس، مولانا را زيرو زبرکرد وبکلی اورا ازجهان قال به عالم حال کشانيد.

مولانا نتيجۀ ديدارش را با شمس اينگونه بيان ميدارند:

عطارد وار د فترپاره بودم + زبردستی اديبان می نشستم

چوديدم لوح پيشانی ساقی + شدم مست و قلم ها را شکستم

مولانا به دليل مخالفت مريدان باشمس ديگرتدريس نمی کرد و مجلس نمی گفت. شانزده ماه بعد مريدان وشاگردان مولانا ازاين وضع ناراحت شده شمس را جادوگر خوانده، درپی آزارش شدند. شمس بارنجش خاطر ازآنها درسال 643 قونيه را به عزم دمشق ترک کرد وبرای مولانا نامه ای نوشت. مولانا طی 5 نامه ازاو خواست تا به قونيه بازگردد. همزمان با آن مولانا برای پسر ومريدانش بدين شرح ماموريت سپرد:

برويد ای حريفان ، بکشيد يار ما را

به من آوريد آخر، صنم گريزپا را

به ترانه های شيرين، به بهانه های زرين

بکشيد سوی خانه، مه خوب خوش لقارا

وگراوبه وعده گويد، که دمی دگربيا يم

همه وعده مکرباشد، بفريبد او شما را

دم سخت گرم دارد، که به جادوی وافسون

بزند گره برآب او، وببندد او هوا را

به مبارکی و شادی، چونگارمن درآيد

بنشين نظاره می کن، تو عجايب خدا را

چوجمال او بتابد، چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش، بکشد چراغها را

برو ای دل سبک رو، به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت، تو عقيق بی بها را

 

سرانجام بعداز15 ماه سلطان ولد فرزند مولانا نزد شمس رفته اورا درسال 644 بازگردانيد. اما حسادت مريدان درمحبت مولانا نسبت به شمس باری مشتعل گرديده، تا اينکه درسال645 شمس بعقيدۀ بعضی مقتول وبه نظر برخی مستور وغيبت اختيارکرد، که تاريخ تاکنون بحل آن موفق نشده است.

مولانا درعشق وفراق شمس ناله های شورانگيزی را با زبان شعرآغازيد، که بنام ديوان کبير شمس معروف ميباشد. اينست يک نمونۀ آن :

چندان بنالم نالها چندان برآرم رنگها

تا برکنم از آينۀ هرمنکری من زنگها

برمرکب عشق تودل ميراند واين مرکبش

درهرقدم می بگذرد زآن سوی جان فرسنگها

بنما تولعل روشنت برکوری هر ظلمتی

تا برسری سنگين دلان ازعرش بارد سنگها

با اين چنين تا با نيت دانی چرا منکر شدند

که اين دولت و اقبال را باشد از ايشان ننگها

گرنی که کورندی چنين آخر بديدندی چنان

آن سو هزاران جان زمه چون اختران آونگها

چون ازنشاط نورتو کوران همی بينا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها

اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود

هرعقل زيرا رسته شد درسبزه زارت بنگها

زاين رو همی بينم کسان نالان چو نی وزدل تهی

زاين رو دوصد سرو روان خم شد زغم چون چنگها

زاين رو هزاران کاروان بشکسته شد ازرهروان

زاين ره بسی کشتی پر بشکسته شد برگنگها

اشکستگان را جانها بسته است بر اميد تو

تا دانش بی حد تو پيدا کند فرهنگها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گيرد هرطرف تا محو گردد جنگها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پيدا شود در هر جگر درسلسله آهنگها

واز دعوت جذب خوشی آن شمس تبريزی شود

هر ذره انگيزنده ای هرموی چون سرهنگها

پس ازآنکه مولانا ازيافتن شمس بکلی نا اميدگشت، صلاح الدين زرکوب را بجای شمس برگزيد وبه مريدان همواره ميگفت، که روح شمس درصلاح الدين زرکوب منتقل شده است. بعد ازوفات صلاح الدين زرکوب مولانا نورخورشيد را درپيشانی حسام الدين چلپی ديد وتا پايان عمرخود نزديک به 10 سال با اوقرين بود ومولانا بنابر خواهش حسام الدين چلپی کتاب مثنوی معنوی را که بزرگترين اثر شاهکار وعاليترين دستاوردی ازسيرتصوف درجهان اسلام وپربارترين انديشه های فلسفی درزمينۀ شناخت ازجهان است، بداخل شش دفتر شامل 26376 بيت به رشتۀ تحرير آورد( به طوريکه او ميگفت وچلپی می نوشت) ، که دراين اثر بی همتای وی جهانبينی اش بازتاب يافته است.

ازآنجاييکه کلام خداوند درسورۀ فاتحه با حرف" ب"( بسم الله الرحمن الرحيم يعنی بنام خداوند بخشاينده ومهربان) آغازگرديده ومولانا نيز مثنوی معنوی را با همان حرف " ب" ( بشنو ازنی چون حکايت ميکند ) آغازمی نمايند، که مراد از

" نی " همان روحی است، که از روح کل " ذات خداوند" جداشده وميخواهد تا دوباره به اصل اش بپيوندد. اين همان فلسفۀ وحدت الوجود اسلامی و " پانتائيزم ارستو" است، که مولانا آنرا بعنوان سرآغاز کلامش استادانه اينگونه بيان مينمايد:

بشنو ازنی چون حکايت ميکند از جدايی ها شکايت ميکند

کزنيستان تا مرا ببريده اند درنفيرم مرد وزن نا ليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه ازفراق تا بگويم شرح درد اشتياق

هرکسی کودورماند ازاصل خويش باز جويد روزگاری وصل خويش

من به هرجمعيتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی ازظن خود شد يار من ازدرون من نجست اسرار من

سر من از نا لۀ من دور نيست ليک چشم و گوش را آن نور نيست

تن زجان و جان زتن مستورنيست ليک کس را ديد جان دستور نيست

آتش است اين بانگ نای ونيست باد هرکه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حريف هرکه از ياری بريد پرده ها اش پرده های ما دريد

همچو نی زهری وترياقی که ديد؟ همچو نی د مساز و مشتاقی که ديد؟

نی حديث راه پر خون ميکند قصه های عشق مجنون ميکند

محرم اين هوش جز بيهوش نيست مر زبان را مشتری جزگوش نيست

در غم ما روزها بيگاه شد روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نيست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

هرکه جز ماهی ز آبش سير شد هرکه بی روزيست روزش ديرشد

در نيابد حال پخته هيچ  خام پس سخن کوتاه بايد و السلام

با استنباط ازهمين برداشت واينکه مردم حوزۀ فرهنگی زبان وادب فارسی- دری، بزبان عربی آشنايی ندارند ، مثنوی معنوی را ترجمه ای از قرآن دانسته، مراد دنيا ودين را درآن جستجوکرده، بدين اصل وانديشه باورمند اند که:

مثنوی معنوی مولوی هست قرآن در زبان پهلوی

مولانا دربينش فلسفی اش بمثابۀ بزرگترين ديالکتيسن شرق درآنزمان نظرش را پيرامون شناخت ازجهان وقوانين هستی وعملکرد آن برسيرتکامل جامعۀ انسانی،دررابطه با دو قانون « تضاد وتکامل» دانش ديالکتيک ، درمثنوی معنوی اينگونه بازتاب نموده اند:

الف ، درارتباط با قانون تضاد( مبارزۀ اضداد ووحدت متضادها ):

اين جهان زين جنگ قايم ميبود + درعناصر درنگر تا حل شود

چهارعنصر،چهاراستونی قويست + که بر ايشان سقف عالم مستويست

هرستونی اشکنندۀ يک دگر + استنی آب ، اشکنندۀ هر شرر

پس بنا ی خلق، از اضداد بود + لاجرم جنگی شدند از زر و سود

چونکه هردم راه خود را ميزنی + با دگر کس سازگاری ميکنی

ب، در رابطه با قانون تکامل:

ازجمادی مردم و نامی شدم + وز نما مردم ز حيوان سر زدم

مردم از حيوانی وآدم شدم + پس چی گويم چون زمردن کم شدم

بار ديگر از فلک پران شوم _ آنچه اندر وهم نا يد آن شوم

وقتی آخوندهای عصرحجر برمثنوی مولانا و انديشه های داهيانۀ فلسفی اش تاختند، مولانای بلخ در جواب ايشان چنين پاسخ داد:

ما ز قرآن مغز را برداشتيم + پوست را برديگران بگذاشتيم

ما بيرون را ننگريم و قال را + مادرون را بنگريم و حال را

+ + + +

مذهب عاشق زمذهبها جدا ست _ عاشقان را مذهب وملت خدا ست

سخت گيری وتعصب خامی است _ تا جنينی، کارخون آشامی است

 

مولانا بمثابۀ يک عالم متبحرهمينکه ازتقليد کورکورانۀ فقهای درباری بيزار گرديد، نظرش را برخرد انديشی وخود باوری اينگونه بيان نمودند:

آسمان شو، ابرشو، باران ببار _ ناوه چون بارش بود نايد بکار

آب اندر ناودان عاريتی است _ آب اندر ابر وباران فطرتی است

جان شو، ازراه جان، جان را شناس _ يار بينش شو، نه فرزند قياس

برغم اينکه ادای فريضۀ حج بيت الله شريف وشرايط وجوب آن دراصول دين اسلام مشخص گرديده وعلمای جيد ومتفکراسلام با استناد از آيات قرآن با صراحت کامل بيان داشته اند،که آنانيکه پول مازاد ازاحتياج ومعيشت زنده گی خود وفاميل داشته دران هيچ کسی سهم وشرکت نداشته باشد، نخست ازهمه بايست کمک به فقرا ومساکين، به يتيمان بی بضاعت وساير محتاجان نموده،پس ازرفع ضرورت آنان به دادن زکات ورفتن به حج بيتالله مبادرت ورزند.

مولانای بلخ که تفسير جامع وکامل از قرآن داشته، موضع گيری اش را درين رابطه اينگونه ابراز مينمايد:

ای قوم بحج رفته،کجاييد ، کجا ييد _ معشوق همين جاست، بيا ييد، بيا ييد

معشوق توهمسايه و ديواربه ديوار _ درباديه سر گشته شما درچه هواييد

گرصورت بيصورت معشوق ببينيد _ هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شماييد

ده بار ازآن راه بدان خانه برفتيد _ يکبار ازاين خانه براين بام براييد

آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد _ ازخواجۀ آن خانه نشانی بنماييد

يک دستۀ گل کو اگرآن باغ بديديت _ يک گوهرجان کو اگرازبحرخداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شما ييد

سرانجام مولاتای بلخ روز يکشنبه پنجم جمادی الآخرسال 672 درسن 68 سالگی هنگام غروب شمس آفتاب جلالش درمغرب عالم غروب کرد ودرشهرقونيه درنزديکی پدر خود سلطان العلما رخ بزير نقاب خاک گذاشت. جاييکه ازخاندان و پيوستگان وی متجاوز از پنجاه تن درآن ساحت قدس مدفون شده اند.

آثار مولانا عبارتند از:

1 ، مثنوی معنوی درحدود بيش از 26 هزار بيت شامل شش دفتراست

2 ، ديوان کبير يا کليات شمس درحدود 50 پنجاه هزار بيت شامل غزليات، قصايد، ترجيعات و رباعيات می باشد.

3 ، فيه و ما فيه مجموعۀ تقريرات مولانا است، که در مجالس خود بيان فرموده وپسرش سلطان ولد ويا مريدان ديگری آنرا ياد کرده اند وسپس بصورت کتاب درآمده است .

4 ، مکتوبات مولانا که شامل مجموعه ای از نامه های اوست.

5 ، مجالس سبعه که عبارت از7 هفت مجاس ازمواعظ مولانا است، که برسرمنبر بيان فرموده است.

6 ، اقوال مولانا

7 ، برخی ازحواشی مولانا، که برکتب خود نوشته ودرمناقب العارفين جمع آمده است.

درفرجام، سخن روی شخصيت پرمقياس ، فرزند برومند بلخ ، حضرت مولانای بزرگ را با سخن نگين گونۀ خودش حسن ختام می بخشيم :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزو ست بگشای لب که سيب فراوانم آرزوست

ای آفتا ب حسن برون آ دمی زا بر که آن چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد و سلطانم آرزوست

گفتی زناز بيش مرنجا ن مرا برو آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست وآن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا من ماهي ام نهنگم عمانم آرزوست

يعقوب وار وا اسفا ها همی زنم ديدار خوب يوسف کنعام آرزوست

و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بيابانم آرزوست

زا ين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زا ين خلق پر شکايت گريان شدم ملول آن های هوی و نعرۀ مستانم آرزوست

گويا ترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بردهانم و افغانم آرزوست

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد که آن عقيق نادر ارزانم آرزوست

يک دست جام باده و يک دست زلف يار رقصی چنين ميانۀ ميدانم آرزوست

می گويد آ ن ربا ب که مردم ز انتظار دست و کنار وزخمۀ عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است و آن لطفهای زخمۀ رحمانم آرزوست

باقی اين غزل را ای مطرب ظريف زاين سان همی شمار که زاين سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبريز روز شرق

من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

منبع:

mydocument.ir

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 1:21  توسط بهنام کشانی | 
سلام اینم غزل سوم:
غزل خیلی قشنگیه ، من که خیلی باهاش حال کردم.

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها * زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا
..........................
زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم * زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا
..........................
زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد * زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا
..........................
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود * چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا
..........................
از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي * آن دم ترا او مي كشد تا وارهاند مر ترا
..........................
از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي * آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا
..........................
گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او * گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا
..........................
گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن * گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي
..........................
اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان * يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها
..........................
چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان * كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
..........................
بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش * چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
..........................
گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت * فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا
..........................
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان * گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا
..........................
گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم * من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا
..........................
جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو * من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا
..........................
گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري * كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا
..........................
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت * هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي
..........................
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن * تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را
..........................
اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود * يار يكي انبان خون يار يكي شمس ضيا
..........................
چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد * ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا
..........................
روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي * پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا
..........................
گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو * يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
..........................

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 2:48  توسط بهنام کشانی | 
سلام
بدون هیچ توضیح ، غزل دوم را می گذارم:

اي طايران قدس راعشقت فزوده بالها * در حلقه سوداي تو روحانيان را حالها
..........................
در لا احب الافلين پاكي ز صورتها يقين * در ديده هاي غيب بين هر دم ز تو تمثالها
..........................
افلاك از تو سرنگون خاك از تو چون درياي خون * ماهت نخوانم اي فزون از ماهها و سالها
..........................
كوه از غمت بشكافته وان غم بدل در تافته * يك قطره خوني يافته از فضلت اين افضالها
..........................
اي سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد * داني سرانرا هم بود اندر تبع دنبالها
..........................
سازي ز خاكي سيدي بروي فرشته حاسدي * با نقد تو جان كاسدي پامال گشته مالها
..........................
آن كو تو باشي بال او اي رفعت و اجلال او * آن كو چنين شد حال او بر روي دارد خالها
..........................
گيرم كه خارم خاربد خار از پي گل ميزهد * صراف زر هم مي نهد جو بر سر مثقالها
..........................
فكري بدست افعالها خاكي بدست اين مالها * قالي بدست اين حالها حالي بدست اين قالها
..........................
آغاز عالم غلغله پايان عالم زلزله * عشقي و شكري با گله آرام با زلزالها
..........................
توقيع شمس آمد شفق طغراي دولت عشق حق * فال وصال آرد سبق كان عشق زد اين فالها
..........................
از رحمه للعالمين اقبال درويشان ببين * چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شالها
..........................
عشق امر كل ما رقعه اي او قلزم و ما جرعه اي * او صد دليل آ ورده و ما كرده استدلالها
..........................
از عشق گردون موتلف بي عشق اختر منخسف * از عشق گشته دال الف بي عشق الف چون دالها
..........................
آب حيات آمد سخن كايد ز علم من لدن * جانرا ازو خالي مكن تا بردهد اعمالها
..........................
بر اهل معني شد سخن اجمالها تفصيلها * بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها
..........................
گر شعرها گفتند پر پر به بود دريا ز در * كز ذوق شعر آخر شتر خوش مي كشد ترحالها
..........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:29  توسط بهنام کشانی | 
سلام امشب تصمیم گرفتم راجع به خود مولانا و منش عرفا هم چیزهای بنویسیم.
اولین مطلب راجع به این موضوع را می خوام به جنبه هنری شعر مولانا اختصاص بدم.
تا جای که من می دونم و در تاریخ اومده،مولانا به قول معروف در موسیقی هم دستی داشته و این کاملا در شعرهاش مخصوصا غزلیاتش مشخصه.
شما وقتی غزل مولانا را می خونی خود به خود ریتم خیلی قشنگی از همون مصراع اول تو ذهنت شکل می گیره و تا آخر ادامه پیدا می کنه که این موضوع را در شعر های کمتر شاعری می شه پیدا کرد.
یکی از دلایلی که غزلیات مولانا را اینطور شورانگیز کرده اینه که مولانا غزلیاتش را در حالت های خلصه عرفانی یا رقص صوفیانه می سروده و اطرافیان می نوشته اند.
برای نمونه یکی از غزلیات مولانا که در کتاب درسی ادبیات سال دوم دبیرستان هم آمده را در زیر آورده ام که هم بسیار پر محتوا بوده و آهنگ و ریتم بسیار زیبایی دارد که از همان ابتدای شعر کاملا ملموس است:

هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست * ما به فلك مي رويم عزم تماشا كراست
..........................
ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم * باز همانجا رويم جمله كه آن شهر ماست
..........................
خود ز فلك برتريم و ز ملك افزون تريم * زين دو چرا نگذريم منزل ما كبرياست
..........................
گوهر پاك از كجا عالم خاك از كجا * بر چه فرود آمديت بار كنيد اين چه جاست
..........................
بخت جوان يار ما دادن جان كار ما * قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
..........................
از مه او مه شكافت ديدن او برنتافت * ماه چنان بخت يافت او كه كمينه گداست
..........................
بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست * شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست
..........................
در دل ما درنگر هر دم شق قمر * كز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
..........................
خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان * كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست
..........................
بلك به دريا دريم جمله درو حاضريم * ورنه ز درياي دل موج پياپي چراست
..........................
آمد موج الست كشتي قالب ببست * باز چو كشتي شكست نوبت وصل و لقاست
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 1:25  توسط بهنام کشانی | 
سلام
امروز هم دومین غزل را می خوام بزارم.البته این غزل اولین غزل توی دیوان شمس هست. چون همونطور که حتما می دونید در قدیم دیوان های شعرا را به ترتیب حروف الفبا (آخرین حرف بیت اول) مرتب می کرده اند که خوب مشکلاتی داره.بگذریم.....
اینم غزل امروز:

امروز خندان آمدي مفتاح زندان آمدي * بر مستمندان آمدي چون بخشش و فضل خدا
..........................
خورشيد را حاجب تويي اوميد را واجب تويي * مطلب تويي طالب تويي هم منتها هم مبتدا
..........................
درسينه ها برخاسته انديشه را آراسته * هم خويش حاجت خواسته هم خويشتن كرده روا
..........................
اي روح بخش بي بدل وي لذت علم و عمل * باقي بهانه ست و دغل كين علت آمد وان دوا
..........................
ما زان دغل كژبين شده با بي گنه در كين شده * گه مست حورالعين شده گه مست نان و شوربا
..........................
اين سكر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را * كز بهر نان و بقل را چندين نشايد ماجرا
..........................
تدبير صد رنگ افكني بر روم و بر زنگ افكني * وندر ميان جنگ افكني في اصطناع لايري
..........................
مي مال پنهان گوش جان مي نه بهانه بر كسان * جان رب خلصني زنان والله كه لاغست اي كيا
..........................
خامش كه بس مستعجلم رفتم سوي پاي علم * كاغذ بنه بشكن قلم ساقي درآمد الصلا
..........................
اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها * اي آتشي افروخته در بيشه انديشه ها
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:25  توسط بهنام کشانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود

در طـــلب زن دايما تو هر دو دست
كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت

لنگ و لوك و خفته‌شكل و بـي‌ادب
سوي او مي‌غـيژ و او را مي‌طــلب
----------------------------------------------
هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد
ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد


هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي
سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي


اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف
جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف

پیوندهای روزانه
فرهنگ لغت معین و دهخدا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
91/05/01 - 91/05/07
87/12/22 - 87/12/30
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/09/22 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/04/05 - 87/04/21
87/03/22 - 87/03/31
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/05 - 87/02/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/22 - 86/12/29
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
آرشیو موضوعی
غزلیات
مباحثی در عرفان و مولانا
اخبار مرتبط با مولانا
پیوندها
زندگی خیلی زیباست
آوای چنگ
وبلاگینا
نقطه ته خط
کاملترین مرجع شعرها و عکس های عاشقانه
صدای سخن عشق
هر چی دلم بخواد
شیدایی
دل پناه
دل و دلدار
عالَم در طواف عشق است
مردی و مردونگی
زندگی زیباست
عاشق کوچک
گلهاااااااا......
دل تنها
نغمه دل
اشک های آسمان
ترنم باران
سیمرغ عشق
ستاره خاموش
حفاظ تلخ تنهایی
فریدون
بوی گل نرگس
سکوتی که میشنوید صدای فریاد من است
راز گل سرخ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
ادب کهن سرزمینم پارس
آسمان آبی
پلاس ديتا
وزن بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Molananews.com