غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا
میل هواش می کنم طال بقاش می زنم  حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم
از دل و جان شکسته‌ام بر سر ره نشسته‌ام  قافله خیال را بهر لقاش می زنم
غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمش  هر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم
این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ را  زخمه به کف گرفته‌ام همچو سه تاش می زنم
دل که خرید جوهری از تک حوض کوثری  خفت و بها نمی‌دهد بهر بهاش می زنم
شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشم  چون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم
لذت تازیانه‌ام کی برسد به لاشه‌اش  چون که گمان برد که من بهر فناش می زنم
گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بود  چونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم
گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنی  گفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم
هر رگ این رباب را ناله نو نوای نو  تا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم
در دل هر فغان او چاشنی سرشته‌ام  تا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم
خشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زند  من به سخاش می کشم من به عطاش می زنم
سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی‌رسد  دل که هوای ما کند همچو هواش می زنم
خامش باش زین حنین پرده راست نیست این  راه شماست این نوا پیش شماش می زنم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 20:11  توسط بهنام کشانی | 
سلام به همه دوستان عزیز

باید از همه دوستان پر و پا قرص قدیم بی نهایت عذرخواهی کنم که چند سالی آپدیت این وبلاگ متوقف بود.

دلایلش مهم نیست.

مهم اینه که الآن برگشتم و می خوام سعی کنم قویتر از قبل قدمی در راه ترویج شعر کلاسیک بویژه شعر مولانا برداشته باشم.

امیدوارم با همراهی شما مولانا دوستان به این هدف برسیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 19:55  توسط بهنام کشانی | 

مفخر جان شمس دين عقل به تبريز يافت * آن گهري را كه بحر در نظرش سر سريست
..........................
با وي از ايمان و كفر با خبري كافريست * آنك ازو آگهست از همه عالم بريست
..........................
آه كه چه بي بهره اند باخبران زانك هست * چهره او آفتاب طره او عنبريست
..........................
آه از آن موسيي كانك بديدش دمي * گشته رميده ز خلق بر مثل سامريست
..........................
بر عدد ريگ هست در هوسش كوه طور * بر عدد اختران ماه ورا مشتريست
..........................
چشم خلايق ازو بسته شد از چشم بند * زانك مسلم شده چشم ورا ساحريست
..........................
اوست يكي كيميا كز تبش فعل او * زرگر عشق ورا بر رخ من زرگريست
..........................
پاي در آتش بنه همچو خليل اي پسر * كاتش از لطف او روضه نيلوفريست
..........................
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح * روح از آن لاله زار آه كچون پروريست
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 2:42  توسط بهنام کشانی | 

دوش آن جانان ما افتان و خيزان يك قبا * مست آمد با يكي جامي پر از صرف صفا
..........................
جام مي مي ريخت ره ره زانك مست مست بود * خاك ره مي گشت مست و پيش او مي كوفت پا
..........................
صد هزاران يوسف از حسنش چو من حيران شده * ناله مي كردند كي پيداي پنهان تا كجا
..........................
جان به پيشش در سجود از خاك ره بد بيشتر * عقل ديوانه شده نعره زنان كه مرحبا
..........................
جيبها بشكافته آن خويشتن داران ز عشق * دل سبك مانند كاه و رويها چون كهربا
..........................
عالمي كرده خرابه از براي يك كرشم * وز خمار چشم نرگس عالمي ديگر هبا
..........................
هوشياران سرفكنده جمله خود از بيم و ترس * پيش او صفها كشيده بي دعا و بي ثنا
..........................
وانك مستان خمار جادوي اويند نيز * چون ثنا گويند كز هستي فتادستند جدا
..........................
من جفاگر بي وفا جستم كه هم جامم شود * پيش جام او بديدم مست افتاده وفا
..........................
ترك و هندو مست و بدمستي همي كردند دوش * چون دو خصم خوني ملحد دل دوزخ سزا
..........................
گه به پاي همدگر چون مجرمان معترف * مي فتادندي به زاري جان سپار و تن فدا
..........................
باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترك * هر دو در رو مي فتادند پيش آن مه روي ما
..........................
يك قدح پر كرد شاه و داد ظاهر آن به ترك * وز نهان با يك قدح مي گفت هندو را بيا
..........................
ترك را تاجي بسر كايمان لقب دادم ترا * بر رخ هندو نهاده داغ كين كفرست ها
..........................
آن يكي صوفي مقيم صومعه پاكي شده * وين مقامر در خراباتي نهاده رختها
..........................
چون پديد آمد ز دور آن فتنه جانهاي حور * جام در كف سكر در سر روي چون شمس الضحي
..........................
ترس جان در صومعه افتاد زان ترسا صنم * مي كش و زنار بسته صوفيان پارسا
..........................
وان مقيمان خراباتي از آن ديوانه تر * مي شكستند خمها و مي فكندند چنگ و نا
..........................
شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن * جمله را سيلاب برده مي كشاند سوي لا
..........................
نيم شب چون صبح شد آواز دادند موذنان * ايها العشاق قوموا و استعدوا للصلا
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:57  توسط بهنام کشانی | 
من پاك باز عشقم تخم غرض نكارم * پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
..........................
ني بند خلق باشم ني از كسي تراشم * مرغ گشاده پايم برگ قفص ندارم
..........................
من ابر آب دارم چرخ گهر نثارم * بر تشنگان خاكي آب حيات بارم
..........................
موسي بديد آتش آن نور بود دلخوش * من نيز نورم اي جان گرچه ز دور نارم
..........................
شاخ درخت گردان اصل درخت ساكن * گرچه كه بي قرارم در روح برقرارم
..........................
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم * در هر شبي چو روزم در هر خزان بهارم
..........................
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم * اما چو با خود آيم زين هر دو بركنارم
..........................
آن لحظه با خود آيم كز محو بي خود آيم * شش دانگ آنگهم كه بيرون ز پنج و چارم
..........................
جان بشر به ناحق دعويش اختيارست * بي اختيار گردد در فر اختيارم
..........................
آن عقل پرهنر را باديست در سر او * آن باد او نماند چون باده اي درآرم
..........................
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 0:10  توسط بهنام کشانی | 

رويش نديده پس مكنيدم ملامتي * ناديده حكم كردن باشد غرامتي
..........................
پروانه چون نسوزد چون شمع او بود * چون خم نياورم ز چنان سرو قامتي
..........................
آن مه اگر برآيد در روز رستخيز * برخيزد از ميان قيامت قيامتي
..........................
زان رو كه زهره نيست فلك را كه دم زند * در خود همي بسوزد دارد علامتي
..........................
گر حسن حسن اوست كجا عافيت كجا * با غمزه هاي آتش او كو سلامتي
..........................
هر دم دلم به عشق وي اندر حريص تر * هر دم ز عشق او دل من با سآمتي
..........................
يا هجر لم تقل لي بالله ربنا * هذا الصدود منك علينا الي متي
..........................
مي ترسم از فراق دراز تو سنگ دل * تا نشكند سبوي اميدم ز آفتي
..........................
اي آنك جبرئيل ز تو راه گم كند * با صبر تو ندارد اين چرخ طاقتي
..........................
دل را ببرد عشق كه تا سود دل كند * حاشا كه او كند طمعي يا تجارتي
..........................
عشق آن توانگريست كه از بس توانگري * دارد همي ز ريش فراغت فراغتي
..........................
از من مپرس اين وز عقل كمال پرس * كور است در عيار گهرها مهارتي
..........................
او نيز خود چه گويد ليكن به قدر خويش * كو در قدم بود حدثي نو طهارتي
..........................
عقل از اميد وصل چو مجنون روان شود * در عشق مي رود به اميد زيارتي
..........................
ور زانك درنيابد در ره كمال عشق * از پرتو شرارش يابد حرارتي
..........................
بادا ز نور عشق من و عقل كل را * زان شكر شگرف شفاي مرارتي
..........................
تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند * وز عاشقان برآيد مستانه حالتي
..........................
تبريز شمس دين كه بصيرت ازو بود * چون بر دلم رسيد سپاهش به غارتي
..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 13:44  توسط بهنام کشانی | 
دكتر فريده كريمي موغاري، پژوهشگر. مولوي براي بيان معاني و عواطف و احساسات خود، گاه داستاني معمولي را بيان مي‌كند و ناگهان به شور و شوق درآمده، مطلب ديگري را از سر مي‌گيرد. بعد از چندي دوباره به سر قصه باز مي‌گردد و در اثر سرودن بيت يا مصرعي ناگهان در مساله ما بعدالطبيعه ديگري وارد مي‌شود.

نويسنده كتاب «شميم نسيم» -زندگي و شعر سيداشرف الدين حسيني گيلاني (نسيم شمال)- تصريح كرد: بنابراين بيشترين تلاش خواننده براي ورود به جهان انديشه مولوي، در مثنوي بايد صرف اين شود كه رشته‌هاي گوناگون را پيدا كرده و از يكديگر تفكيك كند. از طرف ديگر در ميان قصه‌ها، گاهي اشخاص و قهرمانان داستان به مناظره با يكديگر مي‌پردازند و هر يك براي اثبات نظرات خود به استدلال‌هايي منطقي و محكم دست مي‌يازند كه گاهي هر يك از اين دلايل مي‌تواند براي اثبات حكمي، كافي باشد. مولف كتاب «زبان و ادبيات فارسي عمومي» كه تا حال به بيش از 54 چاپ رسيده است، افزود: ولي انديشه ژرف نگر مولوي، پا را از اين فراتر نهاده و از طريق ديگري وارد بحث و مجادله مي‌شود كه اين نيز در فهم مقصود اصلي گوينده، خواننده را گمراه مي‌كند. وي گفت: از شيوه‌هاي قابل توجه مولوي در مثنوي، استفاده از تمثيل يا آنالوژي (analogy) است و آنالوژي هم حكم و نتيجه‌اي است كه به كمك تشبيه بيان شود. از ميان انواع برهان‌هاي منطقي، تمثيل شكلي است مشخص، محسوس و قابل درك، به همين جهت قديم‌ترين شكلي است كه در نزد ملل متداول شده و در ادب ايران زمين هم مهم‌ترين و رايج‌ترين حربه استدلال بوده و در دين، عرفان، فلسفه و اخلاق به كمك آن مي‌كوشند تا مطالب را قابل فهم و منسجم و در عين حال ثابت و مدلل سازند. اين عضو هيات علمي دانشگاه اشاره داشت: قصه‌ها و حكايت‌هاي واقعي و پنداري، از گونه‌هاي بسيار مهم تمثيل‌اند كه تاثيري عميق در اذهان مردم دارد. آثار عرفاني ايراني هم، از جمله آثار عطار و مولوي مبتني بر همين تمثيل‌هاي روايي است. ابن سينا و غزالي در «رساله الطير» و سهروردي در «عقل سرخ» و «صفير سيمرغ» براي بيان نظرات عرفاني خود، اشكال مختلف تمثيل را به كار برده‌اند. اما استاد مسلم اين فن جلال‌الدين مولوي است كه مثنوي معنوي‌اش نمونه برجسته برهان تمثيلي عرفاني و كلامي است. اين استاد دانشگاه تاكيد كرد: مولانا از هر دو شكل تشبيه تمثيل و تمثيل روايي در بالاترين حد سود مي‌جويد. شيوه تفكر وي سيري آزادانه و بدون قيد و بند، يعني سير برحسب تداعي معاني از خلال يك سلسله تشبيهات و كنايات و امثال و روايات همراه با تخيل شاعرانه و صور خيال ناب است: مثنوي وي با تمثيل «ني» آغاز مي‌شود كه بيانگر روح انسان است. روحي كه از خدا يا اصل خود جدا افتاده و در قفس تن اسير شده و مي‌خواهد به موطن اصلي خود بازگردد. به گزارش ستاد خبري كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا، دكتر كريمي تشريح كرد: يكي ديگر از شيوه‌هاي بيان مولوي در مثنوي تاويل است. يعني از ظاهر عبارت معناي ديگري بيرون آورند كه با اجزاي متقابل خود، در دستگاه و شبكه لفظي، جزء به جزء همخوان باشد. مولانا در مثنوي مكرر به تاويل دست مي‌زند: گفت پيغمبر ز سرماي بهار/ تن مپوشانيد ياران زينهار// زانكه با جان شما آن مي‌كند/ كآن بهاران با درختان مي‌كند// ليك بگريزيد از سرد خزان/ كآن كند كو كرد با باغ رزان... و سپس اضافه مي‌كند: راويان اين را به ظاهر برده‌اند/ هم بر آن صورت قناعت كرده‌اند// بي‌خبر بودند از جان آن گروه/ كوه را ديده نديده كان به كوه// آن خزان نزد خدا نفس و هواست/ عقل و جان عين بهارست و بقاست// پس به تاويل اين بود كه انفاس پاك/ چون بهارست و حيات برگ و تاك// از حديث اوليا نرم و درشت/ تن مپوشانيد زانكه دينت راست پشت//... كريمي موغاي ادامه داد: ويژگي ديگر مولوي در مثنوي استفاده از زبان رمز يا سمبل است. در آثار متصوفين نيز گاهي رمز به عنوان يك اصطلاح تعريف شده. آن‌ها مي‌گويند: رمز معني باطني است مخزون؛ تحت كلام ظاهرين كه غير از اهل آن بدان دست نيابند. در اين تعريف چنان كه ديده مي‌شود، رمز به معني مرموز يعني معني پوشيده در زير كلام ظاهر است و نه معني «مثال» يا «Symbol» با ظاهر كه باطن را در خود پوشيده مي‌دارد. جدا از اين معني خاص اصطلاحي، كلمه رمز به معني مرموز يا معني باطني و مجازي و پوشيده نيز به كار رفته است. وي اذعان داشت: دكتر پورنامداريان در كتاب «رمز و داستان‌هاي رمزي در ادب فارسي» طي بحثي مستوفي درباره تمثيل، رمز، استعاره و كنايه مي‌گويد: صور خيال هميشه نقش تزيين كلام و تشديد تاثير عاطفي را به عهده ندارند و گاهي نيز وظيفه ايضاح معني و نزديك كردن آن به افهام بدان سپرده مي‌شود. در بيان رمزي توام با تصوير نيز وظيفه صور خيال، ايضاح معني و احوال نفساني نويسنده يا شاعر و هدايت خواننده در جبر روحي گوينده به قصد درك معني و تجربه منجر به كشف معني خواهد بود. به ويژه وقتي موضوع و مايه سخن، حقايق متعاليه مربوط به عرفان و الهيات و هيجانات و عواطف روحي ناب شخصي است، وظيفه اصلي صور خيال كمك به امر شناسايي و وسيله تقرب به كيفيت احوال روحاني صاحب اثر است. دكتر كريمي موغاري كه «كتاب بوستان راستي» -شرح و برگزيده حديقه الحقيقه و شريعه الطريقه حكيم سنايي غزنوي را نيز زير چاپ دارد، در پايان خاطرنشان كرد: با توجه به اين مسايل، بايد گفت كه مثنوي معنوي بيانگر حالات و تجربيات حسي و ديني مولوي است و چون واژگان توانايي بيان و القاء مفاهيم آن را ندارند. از اين روست كه مولانا به تمثيل و حكايت و مثال كه داراي بار عاطفي و معنوي سرشاري است، روي مي‌آورد. كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا از ششم تا دهم آبان ماه امسال در تهران، تبريز و خوي برگزار خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 19:45  توسط بهنام کشانی | 

زهره عشق هر سحر بر در ما چه مي كند * دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي كند
..........................
هر كه بديد ازو نظر باخبرست و بي خبر * او ملكست يا بشر بر در ما چه مي كند
..........................
زير جهان زبر شده آب مرا ز سر شده * سنگ ازو گهر شده بر در ما چه مي كند
..........................
اي بت شنگ پرده اي گر تو نه فتنه كرده اي * هر نفسي چنين حشر بر در ما چه مي كند
..........................
گر نه كه روز روشني پيشه گرفته رهزني * روز به روز و ره گذر بر در ما چه مي كند
..........................
ورنه كه دوش مست او آمد و درشكست او * پس به نشانه اين كمر بر در ما چه مي كند
..........................
گرنه جمال حسن او گرد برآرد از عدن * اين همه گرد شور و شر بر در ما چه مي كند
..........................
از تبريز شمس دين سوي كه راي مي كند * بحر چه موج زد گهر بر در ما چه مي كند
..........................

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 19:27  توسط بهنام کشانی | 
دكتر قدرت‌الله خياطيان (عضو هيئت علمي دانشكده علوم انساني دانشگاه سمنان) چکيده: مسأله «جبرواختيار» و «قضاوقدر» در فرهنگ اسلامی در آيات و روايات و انديشه متکلمان و فيلسوفان و عارفان و علمای اخلاق و... مطرح شده است . مولوی ، متفکر و شاعر عارف مشهور قرن هفتم هجری ، با بهره گيری از مايه های ارزشمند قرآنی و روايی و حکايات و قصص و اقوال و آراء انديشمندان قبل از خود و نيز با استفاده از تأملات و شهود عرفانی خود ، در دفاتر مختلف مثنوی، به بحث جبرواختيار و قضاوقدر پرداخته و ابعاد و جنبه هاي گوناگون آن را تبيين نموده است. وی ضمن دفاع سخت و مستدل از آزادی و اختيار انسان.
[برای متن اصلی روی ادامه مطلب کلیک کنید]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:30  توسط بهنام کشانی | 
برون شو اي غم از سينه كه لطف يار مي آيد * تو هم اي دل ز من گم شو كه آن دلدار مي آيد
..........................
نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او * مرا از فرط عشق او ز شادي عار مي آيد
..........................
مسلمانان مسلمانان مسلماني ز سر گيريد * كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد
..........................
برو اي شكر كين نعمت ز حد شكر بيرون شد * نخواهم صبر گرچه او گهي هم كار مي آيد
..........................
رويد اي جمله صورتها كه صورتهاي نو آمد * علمهاتان نگون گردد كه آن بسيار مي آيد
..........................
در و ديوار اين سينه همي درد ز انبوهي * كه اندر در نمي گنجد پس از ديوار مي آيد
..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 17:11  توسط بهنام کشانی | 
هان اي طبيب عاشقان دستي فروكش بر برم * تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و كرسي بر برم
..........................
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجير را * افسون مخوان ز افسون تو هر روز ديوانه ترم
..........................
خواهم كه بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود * گرچه گواهي مي دهد رخساره همچون زرم
..........................
ور تو گواهان مرا رد مي كني اي پرجفا * اي قاضي شيرين قضا باري فرو خوان محضرم
..........................
بي لطف و دلداري تو يارب چه مي لرزد دلم * در شوق خاك پاي تو يارب چه مي گردد سرم
..........................
پيشم نشين پيشم نشان اي جان جان جان جان * پر كن دلم گر كشتيم بيخم ببر گر لنگرم
..........................
گه در طواف آتشم گه در شكاف آتشم * باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم
..........................
هر روز نو جامي دهد تسكين و آرامي دهد * هر روز پيغامي دهد اين عشق چون پيغمبرم
..........................
در سايه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلك * تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم
..........................
اي عشق آخر چند من وصف تو گويم بي دهن * گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 14:28  توسط بهنام کشانی | 
تشنه بر لب جو بين كه چه در خواب شدست * بر سر گنج گدا بين كه چه پرتاب شدست
..........................
اي بسا خشك لبا كز گره سحر كسي * در ارس بي خبر از آب چو دولاب شدست
..........................
چشم بند ار نبدي كه گرو شمع شدي * كافتاب سحري ناسخ مهتاب شدست
..........................
ترسد ار شمع نباشد بنبيند مه را * دل آن گول ازين ترس چو سيماب شدست
..........................
چون سليمان نهانست كه ديوانش دلست * جان محجوب ازو مفخر حجاب شدست
..........................
اي بسا سنگ دلا كه حجرش لعل شدست * اي بسا غوره درين معصره دوشاب شدست
..........................
اين چه مشاطه و گلگونه غيبست كزو * زعفراني رخ عشاق چو عناب شدست
..........................
چند عثمان پر از شرم كه از مستي او * چون عمر شرم شكن گشته و خطاب شدست
..........................
طرفه قفال كز انفاس كند قفل و كليد * من دكان بستم كو فاتح ابواب شدست
..........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 2:18  توسط بهنام کشانی | 
بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو * بيزارشو بيزارشو وز خويش هم بيزار شو
..........................
در مصر ما يك احمقي نك مي فروشد يوسفي * باور نمي داري مرا اينك سوي بازار شو
..........................
بي چون ترا بي چون كند روي ترا گلگون كند * خار از كفت بيرون كند وانگه سوي گلزار شو
..........................
مشنو تو هر مكر و فسون خون را چرا شويي به خون * همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوارشو
..........................
در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو * وز بهر نقل كركسش مردارشو مردارشو
..........................
آمد نداي آسمان آمد طبيب عاشقان * خواهي كه آيد پيش تو بيمارشو بيمارشو
..........................
اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان * گر يار غاري هين بيا در غار شو در غار شو
..........................
تو مرد نيك ساده اي زر را به دزدان داده اي * خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
..........................
خاموش وصف بحر و در كم گوي در درياي او * خواهي كه غواصي كني دم دارشو دم دارشو
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1:7  توسط بهنام کشانی | 
مرا چون تا قيامت يار اينست * خراب و مست باشم كار اينست
..........................
ز كار و كسب ماندم كسبم اينست * رخا زر زن ترا دينار اينست
..........................
نه عقلي ماند و ني تميز و ني دل * چه چاره فعل آن ديدار اينست
..........................
گل صد برگ ديد آن روي خوبش * به بلبل گفت گل گلزار اينست
..........................
چو خوبان سايهاي طير غيبند * به سوي غيب آ طيار اينست
..........................
مكرر بنگر آن سو چشم مي مال * كه جان را مدرسه و تكرار اينست
..........................
چو لب بگشاد جانها جمله گفتند * شفاي جان هر بيمار اينست
..........................
چو يك ساغر ز دست عشق خوردند * يقينشان شد كه خود خمار اينست
..........................
گرو كردي به مي دستار و جبه * سزاي جبه ودستار اينست
..........................
خبر آمد كه يوسف شد به بازار * هلا كو يوسف ار بازار اينست
..........................
فسوني خواند و پنهان كرد خود را * كمينه لعب آن طرار اينست
..........................
ز ملك و مال عالم چاره دارم * مرا دين و دل و ناچار اينست
..........................
ميان گر پيش غير عشق بندم * مسيحي باشم و زنار اينست
..........................
بگرد حوض گشتم در فتادم * جزاي آنچنان كردار اينست
..........................
دلا چون در فتادي در چنين حوض * ترا غسل قيامت وار اينست
..........................
رخ شه جسته اي شهمات اينست * چو دزدي كردي اي دل دار اينست
..........................
مشين با خود نشين با هر كه خواهي * ز نفس خود ببر اغيار اينست
..........................
خمش كن خواجه لاغ پار كم گو * دلم پاره ست و لاغ پار اينست
..........................
خمش باش و درين حيرت فرو رو * بهل اسرار را كاسرار اينست
..........................

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:25  توسط بهنام کشانی | 
پياله بر كف زاهد ز خلق باكش نيست * ميان خلق نشستست در خلاست خلا
..........................
زهي پياله كه در چشم سر همي نايد * ز دست ساقي معني تو هم بنوش هلا
..........................
ز جام ساقي باقي چو خورده اي تو دلا * كه لحظه لحظه برآري ز عربده عللا
..........................
مگر ز زهره شنيدي دلا به وقت صبوح * كه بزم خاص نهادم صلاي عيش صلا
..........................
بلا درست بلايش بنوش و در مي بار * چه مي گريزي آخر گريز تست بلا
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:53  توسط بهنام کشانی | 
اگر بگذشت روز اي جان به شب مهمان مستان شو * بر خويشان و بي خويشان شبي تا روز مهمان شو
..........................
مرو اي يوسف خوبان ز پيش چشم يعقوبان * شب قدري كن اين شب را چراغ بيت احزان شو
..........................
اگر دوريم رحمت شو وگر عوريم خلعت شو * وگر ضعفيم صحت شو وگر درديم درمان شو
..........................
اگر كفريم ايمان شو وگر جرميم غفران شو * وگر عوريم احسان شو بهشتي باش و رضوان شو
..........................
براي پاسباني را بكوب آن طبل جاني را * براي ديوراني را شهب انداز شيطان شو
..........................
تو بحري و جهان ماهي بگاهي چيست و بيگاهي * حيات ماهيان خواهي برايشان آب حيوان شو
..........................
شب تيره چه خوش باشد كه مه مهمان ما باشد * براي شب روان جان برآ اي ماه تابان شو
..........................
خمش كن اي دل مضطر مگو ديگر ز خير و شر * چو پيش اوست سر مظهر دهان بربند و پنهان شو
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 0:39  توسط بهنام کشانی | 
سر و پا گم كند آنكس كه شود دلخوش ازو * دل كي باشد كه نگردد همگي آتش ازو
..........................
گرد آن حوض همي گردي و عاشق شده اي * چون شدي غرق شكر رو همه تن مي چش ازو
..........................
چون سبوي تو در آن عشق و كشاكش بشكست * بر لب چشمه دهان مي نه و خوش مي كش ازو
..........................
عسلي جوشد از آن خم كه نه در شش جهتست * پنج انگشت بليسند كنون هرشش ازو
..........................
آن چه آبست كزو عاشق پر آتش و باد * از هوس همچو زمين خاك شد و مفرش ازو
..........................
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را * زانك مي خيزد آن آتش و آن آهش ازو
..........................
شمس تبريز كه جان در هوس او بگريست * گشت زيبا و دلارام و لطيف و كش ازو
..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1:14  توسط بهنام کشانی | 
متن حاضر سخنرانی دکتر غلامرضا اعواني رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در همایش" نيايش؛ ضرورت زندگي" است که با عنوان: نيايش از نگاه مولانا روز یکشنبه 28 مرداد86 در موزه ملی قران کریم برگذار شد.

در بیان حکمت دعا از زبان مولانا


چون این همایش، جلسه اي قرآني است سخن را با چند آيه و حكمت قرآني آنها آغاز مي كنم. مولانا حقيقت حكمت را به زبان ساده و شعر بيان كرده است. از این رو بايد سخنان بزرگاني چون مولانا را بخوانيم تا به راز قرآن پي ببريم. وقت براي بررسي آيات قرآني ضيق است.
اعتقاد من اين است كه هر جا علمي وجود داشته، قرآن آن حكمت و دانش را به زيباترين و موجزترين وجه بيان كرده است.
من به حكمت دعا در قرآن مي پردازم. سپس به رويكرد مولانا درباره حكمت دعا اشاره ای می کنم.
قرآن مي گويد: اي پيامبر به امتت بگو اگر دعاي شما نبود خدا به شما توجهی نداشت.
يعني دعا واسطه ارتباط خدا با بنده است. انساني كه دعا نكند، خدا به او توجهي ندارد. دعا شكل هاي مختلفي مثل نماز دارد. دعوت قرآن به اسماء الحسني است. انسان خواه ناخواه با این اسماء ارتباط دارد.
قرآن بين اجابت و استجابت فرق گذاشته است. خدا در جايي كه اضطرار وجود دارد از اجابت استفاده مي كند، ولي در جايي كه اضطرار نيست، از استجابت استفاده مي كند. هر دعايي اجابت مي شود ولي در وقت خودش. شايد دعايي باشد كه قابل اجابت نباشد. حال اجابت ديگر با خود خدا است.
در قرآن آياتي داريم كه به ما می گوید چگونه دعا كنيم. احكام دعا در اين آيات آمده است. مثل: با تضرع و اضطرار دعا كنيد و اینکه دعاي فرد ظالم برآورده نمي شود. در آيات قرآن شرايط دعا دقيقاً آمده است. از اسماء خداوند سمیع الدعا است.
در بحث سؤال ما انواع سؤال داريم. مثل سؤال حال و سوال استعدادي.
سؤال استعدادي سؤال ايام ثابته و حقايق ما پيش از وجود است. اين سؤال، اصل همه سؤال هاست، آن چيزي كه مقتضي استعداد شما بود.
يكي انسان شد و ديگري سگ شد. او در علم ازلي و مشيت الهي استعداد داشته و اقتضاي وجود داشته است. هر كس اقتضاي سؤالش بوده است، خداوند به او وجود داده است. شما نمي پرسيد كه چرا موجودات هستي پيدا كرده اند؟ اين اقتضاي اعيان ما بوده است و سؤال ما از حضرت حق پيش از وجود بوده است.
دعا هم بدون سؤال و خواستن امكان ندارد. ما هم از خداوند اين سؤال را كرديم و خداوند هم به ما جواب داده است.
همانطور كه گفته شد سؤال انواع مختلفي دارد: سؤال غايي، حالي، استعدادي و ماهيات.
در قرآن و از زبان رسولان انواع دعا ذكر شده است.
در سوره انبياء سه پيامبر از خداوند سه سؤال مطرح كردند و خداوند اجابت كرد.
سؤال حضرت ايوب، شفاء از بيماري لاعلاج و دعاي حضرت ذكريا هم در مورد بچه دار شدن و بسياري دعاهاي ديگر پيامبران در اين خصوص قابل بررسي است. از اين حيث كه تمام دعاها در قرآن آمده است. نحوه دعا و استجابت آن هم ذكر شده است.
مي توانيم با بررسي آيات قرآن در مورد نحوه دعاي پيامبران و نحوه استجابت به شرايط دعا دست يابيم.

دعا؛ تایید الهی
اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
در ميان خون و روده، فهم و عقل
جز ز اكرام تو نتوان كرد
يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو هست
هم از اول مي دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر تويي، ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
آن دعا حق مي كند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ني اندر ميان
اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
كه دهانشان بسته باشد از دعا
يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:‌
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از آتش بود
اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا شود دود خلوصش بر سما
يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
پس ملائك با خدا نالند زار
كي مجيب هر دعاي مستجاب
بنده مؤمن تضرع مي كند
او نمي داند كه جز تو مضطرند
حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
عين تأثير عطا ياري اوست
يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
ناله مومن همي داريم دوست
گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش لوكشان در كوي من
در برآرم حاجتش او آورد
هم در آن بازيچه مستغرق شود
يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
خوش همي آيد، مرا ناله او
يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.



● سخنران: غلامرضا - اعواني
● خبرنگار: سعید - بابایی
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه
+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 15:56  توسط بهنام کشانی | 
تدبير كند بنده و تقدير نداند * تدبير به تقدير خداوند نماند
..........................
بنده چو بينديشد پيداست چه بيند * حيله بكند ليك خدايي نتواند
..........................
گامي دو چنان آيد كو راست نهادست * وانگاه كه داند كه كجاهاش كشاند
..........................
استيزه مكن مملكت عشق طلب كن * كين مملكتت از ملك الموت رهاند
..........................
باري تو بهل كام خود و نور خرد گير * كين كام ترا زود به ناكام رساند
..........................
اشكاري شه باش و مجو هيچ شكاري * كاشكار ترا باز اجل باز ستاند
..........................
چون باز شهي رو به سوي طبله بازش * كان طبله ترا نوش دهد طبل نخواند
..........................
از شاه وفادارتر امروز كسي نيست * خر جانب او ران كه ترا هيچ نراند
..........................
زنداني مرگند همه خلق يقين دان * محبوس ترا از تك زندان نرهاند
..........................
داني كه در اين كوي رضا بانگ سگان چيست * تا هر كه مخنث بود آتش برماند
..........................
حاشا ز سواري كه بود عاشق اين راه * كه بانگ سگ كوي دلش را بطپاند
..........................

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 1:28  توسط بهنام کشانی | 
با سلام درود
قبل از هر چیز باید از همه دوستان و بازدید کنندگان و کسانی که نظر دادن عذر خواهی کنم بخاطر وقفه ای که در آپ کردن بوجود آمد.چند وقتی بود مشکل داشتم با کامپیوترم از امروز دوباره سعی می کنم هر روز آپ کنم.


جانا بيار باده كه ايام مي رود * تلخي غم به لذت آن جام مي رود

..........................

جامي كه عقل و روح حريف و جليس اوست * ني نفس كوردل كه سوي دام مي رود

..........................

با جام آتشين چو تو از در درآمدي * وسواس و غم چو دود سوي بام مي رود

..........................

گر بر سرت گلست مشويش شتاب كن * بر آب و گل بساز كه هنگام مي رود

..........................

آن چيز را بجوش كه او هوش مي برد * وان خام را بپز كه سخن خام مي رود

..........................

زان باده داده اي تو به خورشيد و ماه و چرخ * هر يك بدان نشاط چنين رام مي رود

..........................

والله كه ذره نيز از آن جام بي خودست * از كرم مست گشته به اكرام مي رود

..........................

آرام بخش جان را زان مي كه از تفش * صبر و قرار و توبه و آرام مي رود

..........................

چون بوي وي رسد به خماران بود چنانك * آن مادر رحيم بر ايتام مي رود

..........................

امروز خاك جرعه مي سير سير خورد * خورشيدوار جام كرم عام مي رود

..........................

سوي كشنده آيد كشته چنانك زود * خون از بدن به شيشه حجام مي رود

..........................

چون كعبه كه رود به در خانه ولي * اين رحمت خداي به ارحام مي رود

..........................

تا مست نيست از همه لنگان سپس ترست * در بي خودي به كعبه به يك گام مي رود

..........................

تا با خودست راز نهان دارد از ادب * چون مست شد چه چاره كه خودكام مي رود

..........................

خاموش و نام باده مگو پيش مرد خام * چون خاطرش به باده بدنام مي رود

..........................

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 12:35  توسط بهنام کشانی | 
درود بر همه ياران
بدون مقدمه بازگشتم....

نگفتم دوش اي زين بخاري * كه نتواني رضا دادن بخواري
..........................
در آن جانها كه شكر رويد از حق * شكر باشد ز هر حسيش جاري
..........................
اگر صد خنب سركه دركشد او * نه تلخي بيني او را ني نزاري
..........................
خدايت چون سرمستي ندادست * حذر كن تا سرمستي نخاري
..........................
از آن سر چون سر جان را شرابست * همي نوشد شراب اختياري
..........................
ز تو خنده همي پنهان كند او * كه او خمريست و تو مسكين خماري
..........................
چو داد آن خواجه را سركه فروشي * چه شيرين كرد بر وي سوكواري
..........................
گوارش خر از آن رخسار چون ماه * كزان يابند مردان خوش گواري
..........................
درآيد در تن تو نور آن ماه * چنان كندر زمين لطف بهاري
..........................
ببخشد مر ترا هم خلعت سبز * رهاند مر ترا از خاكساري
..........................
تصورها همه زين بوي برده * برون روژيده از دل چون دراري
..........................
تفضل ايها الساقي و اوفر * و لكن لا براح مستعار
..........................
و صبحنا بخمر مستطاب * فان اليمن جما في ابتكار
..........................
و مسينا بخمر من صبوح * و دم و اسلم ايا خيرالمداري
..........................

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:39  توسط بهنام کشانی | 
درود بر دوستان عزیز
قبل از هر چیز از همه دوستان عذر خواهی می کنم برای اینکه چند روزی وبلاگ را آپدیت نکردم. 13 روز دیگه کنکور دارم،به همین دلیل فرصت نکردم که آپ کنم.
و اما بازهم مولانا و باز هم ستاد ناظری.
این غزل را استاد "شهرام ناظری" در آلبوم "خط سوم (سفر به دیگر سو)" به زیبایی هر چه تمام اجرا نموده اند. که به همه دوستان پیشنهاد می کنم که حتما این تصنیف و به طور کلی این آلبوم را تهیه کنند. متاسفانه لینک دانلود این تصنیف را پیدا نکردم. اگر از دوستان کسی لینک دانلود اون را داره حتما در نظرات بذاره.

با من صنما دل يك دله كن * گر سر ننهم آنگه گله كن
..........................
مجنون شده ام از بهر خدا * زان زلف خوشت يك سلسله كن
..........................
سي پاره بكف در چله شدي * سي پاره منم ترك چله كن
..........................
مجهول مرو با غول مرو * زنهار سفر با قافله كن
..........................
اي مطرب دل زان نغمه خوش * اين مغز مرا پر مشغله كن
..........................
اي زهره و مه زان شعله رو * دو چشم مرا دو مشعله كن
..........................
اي موسي جان شبان شده اي * بر طور برو ترك گله كن
..........................
نعلين زد و پا بيرون كن و رو * در دست طوي پا آبله كن
..........................
تكيه گه تو حق شد نه عصا * انداز عصا وان را يله كن
..........................
فرعون هوا چون شد حيوان * در گردن او رو زنگله كن
..........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:6  توسط بهنام کشانی | 
عاشقم از عاشقان نگريختم * وز مصاف اي پهلوان نگريختم
..........................
حمله بردم سوي شيران همچو شير * همچو روبه از ميان نگريختم
..........................
قصد بام آسمان مي داشتم * از ميان نردبان نگريختم
..........................
چونكه من دارو بدم هر درد را * از صداع اين و آن نگريختم
..........................
هيچ ديدي دارو كز دردي گريخت * داروم من همچنان نگريختم
..........................
پيرو پيغامبران بودم به جان * من ز تهديد خسان نگريختم
..........................
زنده كوشم در شكار زندگي * زنده باشم چون ز جان نگريختم
..........................
چشم تيراندازش آنگه يافتم * كه ز تير خركمان نگريختم
..........................
زخم تيغ و تير من منصور شد * چونكه از زخم سنان نگريختم
..........................
بحر قندم از ترش باكيم نيست * سودمندم از زيان نگريختم
..........................
شمس تبريزي چو آمد آشكار * ز آشكارا و نهان نگريختم
..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 1:15  توسط بهنام کشانی | 
درود بر همه دوستاران مولانا
قسمت هایی از غزل امشب را نیز استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ های "فنایم من "1 ، "ماوراء" و "فنایم من 2" اجرا کرده اند.

از آن باده ندانم چون فنايم * از آن بيجا نمي دانم كجايم
..........................
زماني قعر دريايي درافتم * دمي ديگر چو خورشيدي برآيم
..........................
زماني از من آبستن جهاني * زماني چون جهان خلقي بزايم
..........................
چو طوطي جان شكر خايد به ناگه * شوم سرمست و طوطي را بخايم
..........................
به جايي در نگنجيدم به عالم * بجز آن يار بي جا را نشايم
..........................
منم آن رند مست سخت شيدا * ميان جمله رندان هاي هايم
..........................
مرا گويي چرا با خود نيايي * تو بنما خود كه تا با خود بيايم
..........................
مرا سايه هما چندان نوازد * كه گويي سايه او شد من همايم
..........................
بديدم حسن را سرمست مي گفت * بلايم من بلايم من بلايم
..........................
جوابش آمد از هر سو ز صد جان * ترايم من ترايم من ترايم
..........................
تو آن نوري كه با موسي همي گفت * خدايم من خدايم من خدايم
..........................
بگفتم شمس تبريزي كيي گفت * شمايم من شمايم من شمايم
..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 1:30  توسط بهنام کشانی | 
درود بر همه دوستداران مولانا
قسمت هایی از غزلی که امروز قرار دادم را استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ "عرفانی" با حالت عرفانی خاصی اجرا کرده اند که به همه دوستان پیشنهاد می کنم به این آلبوم گوش بدهند.

زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم * گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
..........................
چونك من از دست شدم در ره من شيشه منه * ور بنهي پا بنهم هرچه بيابم شكنم
..........................
لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من * شمع دلست او به جهان من كيم او را لگنم
..........................
زانك دلم هر نفسي دنگ خيال تو بود * گر طربي در طربم گر حزني در حزنم
..........................
تلخ كني تلخ شوم لطف كني لطف شوم * با تو خوشست اي صنم لب شكر خوش ذقنم
..........................
اصل تويي من چه كسم آينه اي در كف تو * هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم
..........................
تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو * چونك شدم سايه گل پهلوي گل خيمه زنم
..........................
بي تو اگر گل شكنم خار شود در كف من * ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم
..........................
دم بدم از خون جگر ساغر خونابه كشم * هر نفسي كوزه خود بر در ساقي شكنم
..........................
دست برم هر نفسي سوي گريبان بتي * تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم
..........................


+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 17:44  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
با عرض پوزش از همه دوستانی که سر می زنند و نظر می دن ولی متاسفانه فرصت نمی کنم جوابشون را بدم.
انشاء الله از یک ماه دیگه از خجالت همه دوستان در می آم.
اما غزل امشب را به درخواست دوست عزیزم امیر قرار میدم.

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو * وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
..........................
هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن * وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
..........................
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها * وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
..........................
بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي * گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو
..........................
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده * آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو
..........................
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما * فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
..........................
تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي * چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو
..........................
انديشه ات جايي رود وانگه ترا آنجا كشد * ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
..........................
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاي ما * مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
..........................
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را * كمتر زچوبي نيستي حنانه شو حنانه شو
..........................
گويد سليمان مر ترا بشنو لسان الطير را * دامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رولانه شو
..........................
گر چهره بنمايد صنم پر شو ازو چون آينه * وز زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
..........................
تاكي دوشاخه چون رخي تاكي چو بيذق كم تكي * تاكي چو فرزين كژ روي فرزانه شو فرزانه شو
..........................
شكرانه دادي عشق را از تحفه ها و مالها * هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو
..........................
يك مدتي اركان بدي يك مدتي حيوان بدي * يك مدتي چون جان شدي جانانه شوجانانه شو
..........................
اي ناطقه بر بام و در تاكي روي در خانه پر * نطق زبان را ترك كن بي چانه شوبي چانه شو
..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:17  توسط بهنام کشانی | 
شد سحر اي ساقي مانوش نوش * اي ز رخت در دل ما جوش جوش
..........................
بادهحمراي تو همچو پلنگ * گرگ غم اندر كف او موش موش
..........................
چونكه برآيد بقصور دماغ * افتد از بام نگون هوش هوش
..........................
چونكه كشد گوش خرد سوي خود * گويد از درد خرد كوش كوش
..........................
گويدش او خيز بجان سجده كن * در قدم اين قمر مي فروش
..........................
گفت كي آمد كه نديدم منش * گفت كه خفته بودي دوش دوش
..........................
عاشق آمد بر معشوق مست * كه ببرد بوسي از آن سوش هوش
..........................
عشق سوي غيب زند نعره ها * برحس حيوان نزند آن خروش
..........................
شهر پر از بانگ خر و گاو شد * برسركه باشد بانگ وحوش
..........................
ترك سواريست برين يك قدح * ساغر ديگر جهت قوش قوش
..........................
چون كه شدي پر ز مي لايزال * مسخ نبيني قدح نوش نوش
..........................
جمله جمادات سلامت كنند * راز بگويند چه خويش و چه نوش
..........................
روح چو از مهر كنارت گرفت * روح شود پيش تو جمله نقوش
..........................
نوبت آن شد كه زنم چرخ من * عشق غزل گويد بي روي پوش
..........................
همچو گل سرخ سواري كند * جمله رياحين پي او چون جيوش
..........................
نقل بيار و مي پيشم نشين * اي رخ تو شمع و دمت آتشين
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:5  توسط بهنام کشانی | 

پیدایش سماع :

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:0  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
قبل از هر چیز باید روز فردوسی را تبریک بگم و بعد از اون هم غزل امشب.

خواجه سلام عليك گنج وفا يافتي * دل به دلم نه كه تو گم شده را يافتي
..........................
هم تو سلام عليك هم تو عليك السلام * طبل خدايي بزن كين ز خدا يافتي
..........................
خواجه تو چوني بگو در بر آن ماه رو * آنك ز جا برترست خواجه كجا يافتي
..........................
ساقي رطل ثقيل از قدح سلسبيل * حسرت رضوان شدي چونك رضا يافتي
..........................
اي رخ چون زر شده گنج گهر بر زدي * وي تن عريان كنون باز قبا يافتي
..........................
اي دل گريان كنون بر همه عالم بخند * يار مني بعد از اين يار مرا يافتي
..........................
خواجه تويي خويش من پيش من آپيش من * تا كه بگويم ترا من كه كرا يافتي
..........................
كوس و دهل مي زنند بر فلك از بهر تو * رو كه تويي بر صواب ملك خطا يافتي
..........................
بر لب تو لب نهاد زان شكرين لب شدي * خشك لبان را ببين چونك سقا يافتي
..........................
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان * پنجه گشا چون كليد قفل گشا يافتي
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:32  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
امروز تصمیم گرفتم زندگی نامه مولانا را برای دوستاران او قرار بدم.
امیدوارم که مفید باشه.

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 10:8  توسط بهنام کشانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود

در طـــلب زن دايما تو هر دو دست
كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت

لنگ و لوك و خفته‌شكل و بـي‌ادب
سوي او مي‌غـيژ و او را مي‌طــلب
----------------------------------------------
هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد
ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد


هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي
سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي


اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف
جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف

پیوندهای روزانه
فرهنگ لغت معین و دهخدا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
91/05/01 - 91/05/07
87/12/22 - 87/12/30
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/09/22 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/04/05 - 87/04/21
87/03/22 - 87/03/31
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/05 - 87/02/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/22 - 86/12/29
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
آرشیو موضوعی
غزلیات
مباحثی در عرفان و مولانا
اخبار مرتبط با مولانا
پیوندها
زندگی خیلی زیباست
آوای چنگ
وبلاگینا
نقطه ته خط
کاملترین مرجع شعرها و عکس های عاشقانه
صدای سخن عشق
هر چی دلم بخواد
شیدایی
دل پناه
دل و دلدار
عالَم در طواف عشق است
مردی و مردونگی
زندگی زیباست
عاشق کوچک
گلهاااااااا......
دل تنها
نغمه دل
اشک های آسمان
ترنم باران
سیمرغ عشق
ستاره خاموش
حفاظ تلخ تنهایی
فریدون
بوی گل نرگس
سکوتی که میشنوید صدای فریاد من است
راز گل سرخ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
ادب کهن سرزمینم پارس
آسمان آبی
پلاس ديتا
وزن بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Molananews.com