![]() |
![]() |
|
| هر روز یک غزل از مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا |
|
درود بر همه ياران
بدون مقدمه بازگشتم.... نگفتم دوش اي زين بخاري * كه نتواني رضا دادن بخواري .......................... در آن جانها كه شكر رويد از حق * شكر باشد ز هر حسيش جاري .......................... اگر صد خنب سركه دركشد او * نه تلخي بيني او را ني نزاري .......................... خدايت چون سرمستي ندادست * حذر كن تا سرمستي نخاري .......................... از آن سر چون سر جان را شرابست * همي نوشد شراب اختياري .......................... ز تو خنده همي پنهان كند او * كه او خمريست و تو مسكين خماري .......................... چو داد آن خواجه را سركه فروشي * چه شيرين كرد بر وي سوكواري .......................... گوارش خر از آن رخسار چون ماه * كزان يابند مردان خوش گواري .......................... درآيد در تن تو نور آن ماه * چنان كندر زمين لطف بهاري .......................... ببخشد مر ترا هم خلعت سبز * رهاند مر ترا از خاكساري .......................... تصورها همه زين بوي برده * برون روژيده از دل چون دراري .......................... تفضل ايها الساقي و اوفر * و لكن لا براح مستعار .......................... و صبحنا بخمر مستطاب * فان اليمن جما في ابتكار .......................... و مسينا بخمر من صبوح * و دم و اسلم ايا خيرالمداري .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 20:39 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر دوستان عزیز
قبل از هر چیز از همه دوستان عذر خواهی می کنم برای اینکه چند روزی وبلاگ را آپدیت نکردم. 13 روز دیگه کنکور دارم،به همین دلیل فرصت نکردم که آپ کنم. و اما بازهم مولانا و باز هم ستاد ناظری. این غزل را استاد "شهرام ناظری" در آلبوم "خط سوم (سفر به دیگر سو)" به زیبایی هر چه تمام اجرا نموده اند. که به همه دوستان پیشنهاد می کنم که حتما این تصنیف و به طور کلی این آلبوم را تهیه کنند. متاسفانه لینک دانلود این تصنیف را پیدا نکردم. اگر از دوستان کسی لینک دانلود اون را داره حتما در نظرات بذاره. با من صنما دل يك دله كن * گر سر ننهم آنگه گله كن .......................... مجنون شده ام از بهر خدا * زان زلف خوشت يك سلسله كن .......................... سي پاره بكف در چله شدي * سي پاره منم ترك چله كن .......................... مجهول مرو با غول مرو * زنهار سفر با قافله كن .......................... اي مطرب دل زان نغمه خوش * اين مغز مرا پر مشغله كن .......................... اي زهره و مه زان شعله رو * دو چشم مرا دو مشعله كن .......................... اي موسي جان شبان شده اي * بر طور برو ترك گله كن .......................... نعلين زد و پا بيرون كن و رو * در دست طوي پا آبله كن .......................... تكيه گه تو حق شد نه عصا * انداز عصا وان را يله كن .......................... فرعون هوا چون شد حيوان * در گردن او رو زنگله كن .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:6 توسط بهنام کشانی |
|
|
عاشقم از عاشقان نگريختم * وز مصاف اي پهلوان نگريختم
.......................... حمله بردم سوي شيران همچو شير * همچو روبه از ميان نگريختم .......................... قصد بام آسمان مي داشتم * از ميان نردبان نگريختم .......................... چونكه من دارو بدم هر درد را * از صداع اين و آن نگريختم .......................... هيچ ديدي دارو كز دردي گريخت * داروم من همچنان نگريختم .......................... پيرو پيغامبران بودم به جان * من ز تهديد خسان نگريختم .......................... زنده كوشم در شكار زندگي * زنده باشم چون ز جان نگريختم .......................... چشم تيراندازش آنگه يافتم * كه ز تير خركمان نگريختم .......................... زخم تيغ و تير من منصور شد * چونكه از زخم سنان نگريختم .......................... بحر قندم از ترش باكيم نيست * سودمندم از زيان نگريختم .......................... شمس تبريزي چو آمد آشكار * ز آشكارا و نهان نگريختم .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 1:15 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه دوستاران مولانا
قسمت هایی از غزل امشب را نیز استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ های "فنایم من "1 ، "ماوراء" و "فنایم من 2" اجرا کرده اند. از آن باده ندانم چون فنايم * از آن بيجا نمي دانم كجايم .......................... زماني قعر دريايي درافتم * دمي ديگر چو خورشيدي برآيم .......................... زماني از من آبستن جهاني * زماني چون جهان خلقي بزايم .......................... چو طوطي جان شكر خايد به ناگه * شوم سرمست و طوطي را بخايم .......................... به جايي در نگنجيدم به عالم * بجز آن يار بي جا را نشايم .......................... منم آن رند مست سخت شيدا * ميان جمله رندان هاي هايم .......................... مرا گويي چرا با خود نيايي * تو بنما خود كه تا با خود بيايم .......................... مرا سايه هما چندان نوازد * كه گويي سايه او شد من همايم .......................... بديدم حسن را سرمست مي گفت * بلايم من بلايم من بلايم .......................... جوابش آمد از هر سو ز صد جان * ترايم من ترايم من ترايم .......................... تو آن نوري كه با موسي همي گفت * خدايم من خدايم من خدايم .......................... بگفتم شمس تبريزي كيي گفت * شمايم من شمايم من شمايم .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 1:30 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه دوستداران مولانا
قسمت هایی از غزلی که امروز قرار دادم را استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ "عرفانی" با حالت عرفانی خاصی اجرا کرده اند که به همه دوستان پیشنهاد می کنم به این آلبوم گوش بدهند. زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم * گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم .......................... چونك من از دست شدم در ره من شيشه منه * ور بنهي پا بنهم هرچه بيابم شكنم .......................... لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من * شمع دلست او به جهان من كيم او را لگنم .......................... زانك دلم هر نفسي دنگ خيال تو بود * گر طربي در طربم گر حزني در حزنم .......................... تلخ كني تلخ شوم لطف كني لطف شوم * با تو خوشست اي صنم لب شكر خوش ذقنم .......................... اصل تويي من چه كسم آينه اي در كف تو * هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم .......................... تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو * چونك شدم سايه گل پهلوي گل خيمه زنم .......................... بي تو اگر گل شكنم خار شود در كف من * ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم .......................... دم بدم از خون جگر ساغر خونابه كشم * هر نفسي كوزه خود بر در ساقي شكنم .......................... دست برم هر نفسي سوي گريبان بتي * تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 17:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض پوزش از همه دوستانی که سر می زنند و نظر می دن ولی متاسفانه فرصت نمی کنم جوابشون را بدم. انشاء الله از یک ماه دیگه از خجالت همه دوستان در می آم. اما غزل امشب را به درخواست دوست عزیزم امیر قرار میدم. حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو * وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو .......................... هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن * وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو .......................... رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها * وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو .......................... بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي * گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو .......................... آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده * آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو .......................... چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما * فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو .......................... تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي * چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو .......................... انديشه ات جايي رود وانگه ترا آنجا كشد * ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو .......................... قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاي ما * مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو .......................... بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را * كمتر زچوبي نيستي حنانه شو حنانه شو .......................... گويد سليمان مر ترا بشنو لسان الطير را * دامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رولانه شو .......................... گر چهره بنمايد صنم پر شو ازو چون آينه * وز زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو .......................... تاكي دوشاخه چون رخي تاكي چو بيذق كم تكي * تاكي چو فرزين كژ روي فرزانه شو فرزانه شو .......................... شكرانه دادي عشق را از تحفه ها و مالها * هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو .......................... يك مدتي اركان بدي يك مدتي حيوان بدي * يك مدتي چون جان شدي جانانه شوجانانه شو .......................... اي ناطقه بر بام و در تاكي روي در خانه پر * نطق زبان را ترك كن بي چانه شوبي چانه شو .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:17 توسط بهنام کشانی |
|
|
شد سحر اي ساقي مانوش نوش * اي ز رخت در دل ما جوش جوش .......................... بادهحمراي تو همچو پلنگ * گرگ غم اندر كف او موش موش .......................... چونكه برآيد بقصور دماغ * افتد از بام نگون هوش هوش .......................... چونكه كشد گوش خرد سوي خود * گويد از درد خرد كوش كوش .......................... گويدش او خيز بجان سجده كن * در قدم اين قمر مي فروش .......................... گفت كي آمد كه نديدم منش * گفت كه خفته بودي دوش دوش .......................... عاشق آمد بر معشوق مست * كه ببرد بوسي از آن سوش هوش .......................... عشق سوي غيب زند نعره ها * برحس حيوان نزند آن خروش .......................... شهر پر از بانگ خر و گاو شد * برسركه باشد بانگ وحوش .......................... ترك سواريست برين يك قدح * ساغر ديگر جهت قوش قوش .......................... چون كه شدي پر ز مي لايزال * مسخ نبيني قدح نوش نوش .......................... جمله جمادات سلامت كنند * راز بگويند چه خويش و چه نوش .......................... روح چو از مهر كنارت گرفت * روح شود پيش تو جمله نقوش .......................... نوبت آن شد كه زنم چرخ من * عشق غزل گويد بي روي پوش .......................... همچو گل سرخ سواري كند * جمله رياحين پي او چون جيوش .......................... نقل بيار و مي پيشم نشين * اي رخ تو شمع و دمت آتشين .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:5 توسط بهنام کشانی |
|
|
تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است . در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند . گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:0 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
قبل از هر چیز باید روز فردوسی را تبریک بگم و بعد از اون هم غزل امشب. خواجه سلام عليك گنج وفا يافتي * دل به دلم نه كه تو گم شده را يافتي .......................... هم تو سلام عليك هم تو عليك السلام * طبل خدايي بزن كين ز خدا يافتي .......................... خواجه تو چوني بگو در بر آن ماه رو * آنك ز جا برترست خواجه كجا يافتي .......................... ساقي رطل ثقيل از قدح سلسبيل * حسرت رضوان شدي چونك رضا يافتي .......................... اي رخ چون زر شده گنج گهر بر زدي * وي تن عريان كنون باز قبا يافتي .......................... اي دل گريان كنون بر همه عالم بخند * يار مني بعد از اين يار مرا يافتي .......................... خواجه تويي خويش من پيش من آپيش من * تا كه بگويم ترا من كه كرا يافتي .......................... كوس و دهل مي زنند بر فلك از بهر تو * رو كه تويي بر صواب ملك خطا يافتي .......................... بر لب تو لب نهاد زان شكرين لب شدي * خشك لبان را ببين چونك سقا يافتي .......................... خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان * پنجه گشا چون كليد قفل گشا يافتي .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:32 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
امروز تصمیم گرفتم زندگی نامه مولانا را برای دوستاران او قرار بدم. امیدوارم که مفید باشه. زادگاه مولانا: جلالالدين محمد درششم ربيعالاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكرهنويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت ميكرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلالالدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلالالدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد. چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيتاللهالحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاهنام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزنالاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.
بازبه قول
افلاكي، جلالالدين محمددرهفده سالگي درشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون
دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين
واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان
ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافتهاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 10:8 توسط بهنام کشانی |
|
|
ندا رسيد به جانها ز خسرو منصور * نظر به حلقه مردان چه مي كنيد از دور
.......................... چو آفتاب برآمد چه خفته اند اين خلق * نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور .......................... درون چاه ز خورشيد روح روشن شد * ز نور خارش پذرفت نيز ديده كور .......................... بجنب بر خود آخر كه چاشتگاه شدست * از آنك خفته چو جنبيد خواب شد مهجور .......................... مگو كه خفته نيم ناظرم به صنع خدا * نظر به صنع حجابست از چنان منظور .......................... روان خفته اگر داندي كه در خوابست * از آنچ ديدي ني خوش شدي و ني رنجور .......................... چنانك روزي در خواب رفت گلخن تاب * به خواب ديد كه سلطان شدست و شد مغرور .......................... بديد خود را بر تخت ملك و از چپ و راست * هزار صف ز امير وز حاجب و دستور .......................... چنان نشسته بر آن تخت او كه پنداري * در امر و نهي خداوند بد سنين و شهور .......................... ميان غلغله و دار و گير و بردا برد * ميان آن لمن الملك و عزت و شر و شور .......................... درآمد از در گلخن به خشم حمامي * زدش بپاي كه برجه نه مرده اي در گور .......................... بجست و پهلوي خود ني خزينه ديد و نه ملك * ولي خزينه حمام سرد ديد و نفور .......................... بخوان ز آخر ياسين كه صيحه فاذا * تو هم به بانگي حاضر شوي ز خواب غرور .......................... چه خفته ايم و ليكن ز خفته تا خفته * هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور .......................... شهي كه خفت ز شاهي خود بود غافل * خسي كه خفت ز ادبير خود بود معذور .......................... چو هر دو باز ازين خواب خويش باز آيند * به تخت آيد شاه و به تخته آن مقهور .......................... لباب قصه بماندست و گفت فرمان نيست * نگر بدانش داود و كوتهي زبور .......................... مگر كه لطف كند باز شمس تبريزي * وگر نه ماند سخن در دهن چنين مقصور .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:4 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
در لینک های زیر لیست کتاب هایی که در نمایشگاه بین المللی تهران در باره مولانا هستش قرار داره: http://www.molananews.com/modules/news/article.php?storyid=959 http://www.molananews.com/modules/news/article.php?storyid=960 http://www.molananews.com/modules/news/article.php?storyid=961 http://www.molananews.com/modules/news/article.php?storyid=962 http://www.molananews.com/modules/news/article.php?storyid=963 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 1:30 توسط بهنام کشانی |
|
|
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست * نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست .......................... درج عطا شد پديد غره دريا رسيد * صبح سعادت دميد صبح چه نور خداست .......................... صورت و تصوير كيست اين شه و اين مير كيست * اين خرد پير كيست اين همه روپوشهاست .......................... چاره روپوشها هست چنين جوشها * چشمه اين نوشها در سر و چشم شماست .......................... در سر خود پيچ ليك هست شما را دو سر * اين سر خاك از زمين وان سر پاك از سماست .......................... اي بس سرهاي پاك ريخته در پاي خاك * تا تو بداني كه سر زان سر ديگر بپاست .......................... آن سر اصلي نهان وان سر فرعي عيان * دانك پس اين جهان عالم بي منتهاست .......................... مشك ببند اي سقا مي نبرد خنب ما * كوزه ادراكها تنگ ازين تنگناست .......................... از سوي تبريز تافت شمس حق و گفتمش * نور تو هم متصل با همه و هم جداست .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 1:1 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی خدمت همه دوستان عزیز. باور کنید خیلی سرم شلوغ بوده. از همه دوستانی که سر می زنند و نمی تونم بهشون سر بزنم عذر خواهی می کنم. و اما غزل امروز: دلارام نهان گشته ز غوغا * همه رفتند و خلوت شد برون آ .......................... برآور بنده را از غرقه خون * فرح ده روي زردم را ز صفرا .......................... كنار خويش دريا كردم از اشك * تماشا چون نيايي سوي دريا .......................... چو تو در آينه ديدي رخ خود * از آن خوشتر كجا باشد تماشا .......................... غلط كردم در آيينه نگنجي * ز نورت مي شود لاكل اشيا .......................... رهيد آن آينه از رنج صيقل * ز رويت مي شود پاك و مصفا .......................... تو پنهاني چو عقل و جمله از تست * خرابيها عمارتها بهر جا .......................... هر آنك پهلوي تو خانه گيرد * به پيشش پست شد بام ثريا .......................... چه باشد حال تن كز جان جدا شد * چه عذر آرد كسي كز تست عذرا .......................... چه ياري يابد از ياران همدل * كسي كز جان شيرين گشت تنها .......................... به از صبحي تو خلقان را بهر روز * به از خوابي ضعيفان را به شبها .......................... ترا در جان بديدم باز رستم * چو گمراهان نگويم زير و بالا .......................... چو در عالم زدي تو آتش عشق * جهان گشتست همچون ديك حلوا .......................... همه حسن از تو بايد ماه و خورشيد * همه مغز از تو بايد جدي و جوزا .......................... بدان شد شب شفا و راحت خلق * كه سوداي توش بخشيد سودا .......................... چو پروانه ست خلق و روز چون شمع * كه از زيب خودش كردي تو زيبا .......................... هر آن پروانه كه شمع ترا ديد * شبش خوشتر ز روز آمد به سيما .......................... همي پرد به گرد شمع حسنت * به روز و شب ندارد هيچ پروا .......................... نمي يارم بيان كردن ازين بيش * بگفتم اين قدر باقي تو فرما .......................... بگو باقي تو شمس الدين تبريز * كه به گويد حديث قاف عنقا .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 0:18 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی خدمت دوستان عزیز بابت اینکه چند روز وبلاگ را آپدیت نکردم. به همین علت امشب یک غزل و یک مقاله درباره مولانا قرار می دهم. غزل را در همین مطلب و مقاله را در مطلب بعدی (در اینجا مطلب پایین) قرار می دهم. هرك آتش من دارد او خرقه ز من دارد * زخمي چون حسينستش جامي چو حسن دارد .......................... عم نيست اگر ماهش افتاد در اين چاهش * زيرا رسن زلفش در دست رسن دارد .......................... نفس ارچه كه زاهد شد او راست نخواهد شد * گر راستيي خواهي آن سرو چمن دارد .......................... صد مه اگر افزايد در چشم خوشش نايد * با تنگي چشم او كان خوب ختن دارد .......................... از عكس ويست اي جان گر چرخ ضيا دارد * يا باغ گل خندان يا سرو و سمن دارد .......................... گر صورت شمع او اندر لگن غيرست * بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد .......................... گر با دگراني تو در ما نگراني تو * ما روح صفا داريم گر غير بدن دارد .......................... بس مست شدست اين دل وز دست شدست اين دل * گر خرد شدست اين دل زان زلف شكن دارد .......................... شمس الحق تبريزي شاه همه شيرانست * در بيشه جان ما آن شير وطن دارد .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:32 توسط بهنام کشانی |
|
|
غفارعريف دفتر يونسکو ( سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به موسسۀ ملل متحد ) درپاريس، براساس پيشنهاد دولت ترکيه و تا ئيد سايردول عضو، سال 2007 را بنام سال مولانا جلال الدين محمد بلخی ، عارف - فيلسوف و اديب پر آوازۀ عالم بشريت مسمی گردانيد، که بی شک مايۀ افتخار وسربلندی ادب دوستان و فرهنگيان جهان، منجمله حوزۀ ادبی و فرهنگی منطقۀ ما گرديد. هيچ ترديدی نيست، که مولوی يکی ازشگفتی های تبار انسانی و شخصيت عالی مقام دنيای عرفان ، تصوف، فلسفه، ادب وانديشه ميباشد وسحر بيان واحجاز قلمش چنان منيع ورفيع است، که درخشش آنها تا جاودان، قنديل وار به کاخ پر عظمت سخن، روشنايی می بخشد. بسترزايش و گهوارۀ پرورش انديشه های ادبی وفلسفی اين ابرمرد بستان تفکر و تعقل، محيط زندگی پراز شيفتگی، شيدايی و شوريدگی انسانهای بوده، که درجهان هستی، واقعيتهای حيات را درآيينۀ آرزوهای انسانی خويش به تصوير ميکشيدند. مولانا اصالت بعد فکری انسان، سازندگی شخصيت ورشد نيروی انديشه را در ارتباط به همدگر و مکمل يکديگر پنداشته و درآثار ماندگارش امر تکاپو وتلاش در راه رسيدن به والاترين شگوفايی شخصيت ونيل به مقام کمال، فضل و شکوهمندی ، تجلی شايسته يی دارد: ای برادر تو همان انديشه ای مابقی خود استخوان وريشه ای گرگل است انديشۀ تو گلشنی وربود خاری، تو هيمۀ گلخنی ( مثنوی معنوی ، دفتر دوم) درقلمرو ادبيات و فرهنگ ، درسپهرصاف و نيلگون سخن و قلم و درمنظومۀ شمسی حکمت و فلسفه ، مولانا از زمرۀ آندسته از فضلا ودانشمندان روشن ضمير و سخنوران نستوه ادب پارسی ميباشد ،که نام و يادش پيوسته مايۀ افتخار، مباهات و سربلندی اهل خرد بوده وبا وجود اينکه، اين ستارۀ درخشان دنيای علم و دانش، قرنها پيش دست از دامان زندگی کشيده و درسينۀ سرد گور آرميده، بآنهم با کلام ماندگارش از بام معرفت برکاخ پرعظمت انديشه، پرتو افشانی ميکند:
چوغلام آفتابم ، هم از آفتاب گويم نه شبم نه شب پرستم ، که حديث خواب گويم چو رسول آفتابم، بطريق ترجمانی پنهان از او بپرسم، به شما جواب گويم به قدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم بگريزم از عمارت ، سخن خراب گويم من اگرچه سيب شيبم زدرخت بس بلندم من اگر خراب و مستم ، سخن صواب گويم… چه ز آفتاب زادم ، به خدا که کيقبادم نه به شب طلوع سازم ، نه ز ماهتاب گويم ( ديوان غزليات شمس ) زندگينامه : بروايت کتاب " بستان السياحه "، « ولادت باسعادت مولانا درقبت الا سلام بلخ من بلاد خراسان درششم ربيع الاول سنه 604 هجری روی نمود.» ( مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 4 ) نامش محمد ملقب به جلال الدين، درشعر خاموش ( دربسياری غزل ها بطريق اشاره و آوردن اصطلاحات علمی وفلسفی است ) تخلص ميگيرد. لقب خداوندگار را به مناسبت داشتن تسلط کامل برظاهر و باطن مريدان برپايۀ اعتقاد صوفيان، برايش ارزانی داشتند. « شهرتش به رومی يا مولای روم بواسطۀ طول اقامت در آسيای صغير بوده و چون سلجوقيان آن خطه را از امپراتوری روم شرقی منتزع کرده بودند شاخه ای از سلسلۀ سلجوقی که درآنجا استقرار يافت معروف بسلاجقۀ روم شد. » ( همان کتاب ، ص 7 و 8 ) نام پدرمولانا ، بهاءالدين محمد بن حسين ( 543 -628 هه ق) ويا بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العلماء مسکونۀ شهر بلخ و درآنجا صاحب مسند و منبر وخانقا بود و اهل دل به او احترام وحرمت ميگذاشتند. بروايت کتاب مناقب العارفين ( تأليف آن درحدود 718 آغاز وگويا بسال 754 هه ق به پايان رسيده است. " فرهنگ معين") تأليف شمس الدين احمد افلاکی سلطان العلماء بهاءالدين ولد به علت پيداشدن هراس دردل علاءالدين محمد خوارزمشاه و مکدر ساختن آيينۀ خاطر شاه، توسط امام فخرالدين محمد بن عمر رازی، نسبت به وی ودرنتيجۀ دسته بندی علما به معقول ومنقول، بهاء ولد می رنجد و تصميم به مهاجرت از شهر بلخ ميگيرد. سلطان العلما در نيشاپور به ديدار شيخ فريد الدين عطار ميرسد، دراين هنگام مولانا پنج ساله بود (دکترمحمد رضا شفيعی کدگنی درپيشگفتارگزيدۀ غزليات شمس سن مولانا را 13 ويا 14 ذکر کرده است. همينگونه درپيشگفتارکليات شمس تبريزی آمده است که« به حسب روايت حمد الله مستوفی و فحوای ولد نامه در تاريخ هجرت بهاء ولد يعنی حدود سنۀ 618 آنگاه، که مولوی چهاردهمين مرحلۀ زندگانی را پيموده بود ترديد باقی نمی ماند وتوجه مولانا به اسرار نامه و اقتباس چند حکايت ازحکايات آن کتاب درضمن مثنوی اين ادعا را تأييد تواند کرد.) وشيخ عطار از روی شفقت اسرار نامه را به او بخشش داد. پدر مولانا بعزم رفتن به بيت الله شريف ، از نيشاپور رهسپار بغداد شد واز آنجا به حجاز رفت وپس از ادای مراسم حج دوباره به شام آمد وبعدآ در ارزنجان ( ارمنستان ترکيه) رحل اقامت گزيد ومدت جهار سال مورد توجه فخرالدين بهرام شاه پادشاه ارزنجان وپسرش علاءالدين داود شاه قرار گرفت. مولانا درسن 18 سالگی بدستور پدر، درشهر لارنده، گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را به همسری پذيرفت، که حاصل اين ازدواج سه پسر و يک دختر( بهاءالدين محمد معروف به سلطان ولد، علاءالدين محمد، مظفرالدين اميرعالم، ملکه خاتون) بود. بهاءالدين ولد پس از چهارسال بود و باش درشهر ملاطيه وهفت سال اقامت در شهر لارنده، بنا بردعوت وخواهش علاءالدين کيقباد دوازدهمين پادشاه سلسلۀ سلجوقيان روم ، به شهرقونيه آمد. بعد از اندکی بيشتر از دوسال سکونت درآنجا، مرگ سراغش را گرفت ودرسال( 628 هه ق ) بدرود حيات گفت. دراين وقت مولوی درحاليکه 24 سال عمرداشت، براساس تقاضای پادشاه سلجوقی وخواست پيران ومريدان و وصيت پدربه مقصد اشاعۀ تعاليم دينی و عرفانی، برمسند تدريس و وعظ نشست. يکسال سپری شده بود، که سيد برهان الدين محقق ترمذی از زمرۀ شاگردان سابق سلطان العلماء به سال (629 ) به آسيای صغير آمده ودرشهرقونيه بساط ارشاد وتعليم دادن را هموارساخت و از جمله مولانا را آموزش داد ومدت (9) سال باهمدگر درتماس بودند. مولانا به هدف تکميل معلومات وکسب بيشترعلم و کمال، دوسال پس از درگذشت پدر، شهرقوني را به عزم رفتن به شام ترک گفت ومدت سه سال درشهر حلب وچهارسال ديگردردمشق باقی ماند. درحلب درمدرسۀ حلاويه ازحوزۀ درسی مدرس چيره دست کمال الدين ابوالقا سم عمربن احمد معروف به بن العد يم ، فيض فراوان نصيب گرديد. مولوی بعد ازهفت سال دوری، دوباره به شهرقونيه برگشت وطبق وصيت سيد برهان الدين برياضت پرداخت. ازقضای روزگارمحقق ترمذی درسال ( 638 هه ق) وفات يافت و مسئوليت ارشاد وتدريس دردارالملکۀ قونيه بدوش مولانا گذاشته شد و مدت پنج سال(638-642هه ق ) درمدرسۀ علوم اسلامی تدريس کرد ومجلس وعظ وتذکيربرگزارنمود، که به قول دولت شاه سمرقندی، چهارصد نفرطالب العلم از محضرش فيض ميبردند. دراين ايام مولوی علاوه برتدريس قيل و قال مدرسه ، فتوای شرعی نيز می نوشت. تولد ديگر: همانگونه، که سرايش مثنوی معنوی ، نام مولانای بلخ رادرآسمان شعر جاودانه ساخت، بدين منوال تولد دوباره اش دراثر آشنايی با شمس ونفوذ اين شخصيت خبيرو شوريده برمولوی، صورت گرفت. بروايت مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکی: « شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد تبريزی (که گويند پدرش اصلآ ازبا ورد خراسان بوده و بتجارت به آذربايگان رفته ) ... درطلب کاملتری سفری شدو سالها گرد بلاد و امصار برآمده ازشهری بشهری راه پيمود و با اهل راز ورياضت انس والفت مينمود پيوسته نمد سياه می پوشيد وهمه جا درکاروانسرای منزل ميکرد وبخدمت چندين ابدال واوتاد و اقطاب رسيده اکابرصورت و معنی را دريافته بود.» ( نقل از مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 9 ) مولوی درسن 38 سالگی با نشستن درپای مريدی شمس ، که شصت سال ويا بالا ترازآن عمرداشت، شورتازۀ مييابد و جهشی به عظمت طوفان ابحار در روح و روانش جان ميگيرد. بديع الزمان فروزنفر مولوی شناس فقيد ايرانی، دربارۀ برخورد شمس و مولوی وسرآغاز تولد دوبارۀ مولانا، براثر نفوذ واژگونگرشمس ، نگاشته است: « مولانا که تا آنروز، خلقش، بی نياز می شمردند، نيازمند وار، به دامن شمس ، درآويخت، و باوی به خلوت نشست . وچنانکه دردل، برخيال غيردوست، بسته داشت، در خانه برآشنا و بيگانه ببست. وآتش استغناء ، درمحراب و منبر زد، و... ترک مسند تدريس، و کرسی وعظ ، گفت، و درخدمت استاد عشق ، زانوزد، و با همه استادی، نوآموزگشت. وبه روايت افلاکی، مدت اين خلوت، به چهل روز، يا سه ماه، کشيد... شمس الدين، به مولانا چه آموخت ، و چه فسون ساخت که چندان فريفته گشت، و ازهمه چيز، و همه کس صرف نظرکرد، ودرقمار محبت نيز، خود را درباخت، برما، مجهول است. ولی کتب مناقب، و آثار، براين متفق است که : مولانا، بعد از خلوت، روش خود را، بدل ساخت، وبجای اقامۀ نماز، و مجلس وعظ ، به سماع نشست. وچرخيدن ورقص ، بنياد کرد. و بجای قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمۀ جانسوز نی و ترانۀ دلنواز رباب نهاد. » ( احوال وزندگانی مولانا جلال الدين محمد، تهران 1315، ص69- 70 اقتباس از خط سوم، ص 55- 56 ) شمس درمرتبۀ نخست بتاريخ 26 جمادی الآخر(دوم) سال 642 هه ق ( 26/ 6/ 642 هه ق = 6/ 9/ 623 خورشيدی) وارد قونيه شد ومدت 15 ماه و يک هفته ( 457 روز) را درآنجا يکجا با مولانا سپری نمود و با دختری بنام " کيميا " ، از جملۀ شاگردان مولانا ازدواج کرد. سرانجام شمس درنتيجۀ بدبينی و حسادت غرض آلود تاريک انديشان مجبور به ترک قونيه گرديد. دوری شمس ، مولوی را چنان دلتنگ وپژمرده ساخت، که لاجرم به جستجو برآمدند تاپيدايش کنند. خبر رسيد ، که دردمشق بود و باش دارد. مولانا نامه ها و پيام ها ی پی در پی عنوانی شمس نوشت و سرودهای سوزناک خود را برايش ارسال داشت و تقلا نمود تا دوباره به قونيه برگردد. پير تبريزی خواست جلال الدين محمد بلخی را پذيرفت. سلطان ولد فرزند مولانا به دمشق رفت و يکجا با شمس به قونيه برگشتند ( درذيحجه سال 644 هه ق = ماه ثور625 خورشيدی). اين مرتبه شمس مدت يکسال را تا پايان سال 645 هه ق ، با مولانا درشهر قونيه سپری کرد و پس ازآن برای ابد ناپديد شد. « بروايت سلطان ولد چون مريدان وياران و بستگان مولانا بکين شمس کمر بستند پير تبريز دل از قونيه برکند ومصمم شد، که چنان رود، که ديگرخبرش هم بدور ونزديک نرسد. اين سخن را با سلطان ولد دربين نهاد و ناگهان از ميان همه گم شد وانجام کارش معلوم نشد! » ( نقل از پيشگفتار مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 9) آورده اند، که مولوی درفاصله های زمانی متفاوت، با جمعی ازياران و ارادتمندان از قونيه رهسپارشام شد و دردمشق درپی پيدا کردن گمشدۀ خود ، سرگردانی کشيد ، وليک پير تبريز را نيافت که نيافت ومأيوسانه سرود تنهايی را سرداد : دست بگشا ! دامن خود را بگير! مرهم اين ريش، جز اين ريش نيست ! مولانا هرگز شمس را در بايگانی فراموشی نسپاريد. همواره ياد و خاطراو را برلوح دل و آيينۀ ضمير نگهداشته بود، که چند و چون آن درديوان کبير ( درغزليات شمس) بخوبی وخيلی غوغاگرانه، اينگونه تبلور يافته است: پيرمن و مراد من ، درد من و دوای من ! فاش بگفتم اين سخن : - شمس من و ، خدای من ! ازتو ، به حق ، رسيده ام ، ای حق حقگزار من ! شکرترا، ستاده ام : - شمس من و خدای من ! ... ... نغرۀ های و هوی من ، ازدر روم ، تا به بلخ ! اصل ، کجا خطا کند : - شمس من و خدای من ! کعبۀ من ، کنشت من ! دوزخ من ، بهشت من ! مونس روزگار من : - شمس من و خدای من ! شمس من وخدای من ، شمس من و خدای من ! ( نقل ازخط سوم ، ص 66- 67 ) و يا : ای شده ازجفای تو جانب چرخ دود من جورمکن که بشنود شاد شود حسودمن…
دلبرو يار من تويی رونق کار من تويی باغ و بهارمن تويی بهرتوبود بود من خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ای درد توام نموده ای غيرتونيست سود من جان من و جهان من زهرۀ آسمان من آتش تو نشان من در دل همچو عود من جسم نبود و جان بدم باتو به آسمان بدم هيچ نبود، درجهان، گفت من و، شنود من چونکه به ديد جان من، قبله ی روی" شمس الدين " برسرکوی او بود ، طاعت من ، سجود من ( نقل ازخط سوم، ص 64- 66 و کليات شمس تبريزی ص 651 ) و يک نمونه از گفته های شمس دربارۀ مولانا : « مولانا ، درعلم و فضل ، درياست. وليکن کرم ، آن باشد که سخن بيچاره، بشنود. من ميدانم ، و همه دانند درفصاحت ، وفضل مشهوراست! » ( مقالات ، 206 ) ( نقل ازخط سوم ، ص 68 ) پس ازنا پديد شدن شمس (غيبت کبرا ويا غيبت بزرگ شمس) مولوی مناسبات بسيارنزديک با صلاح الدين فريدون زرکوب قونوی ازحلقۀ دوستان ، برقرارکرد. ابتدا برايش منصب شيخی و پيشوايی داد تا به ارشاد و رهنمايی مريدان بپردازد. برغم اينکه آتش حسادت وبد بينی نسبت به او زبانه کشيد وموج سرپيچی ازفرمان مولانا بالا گرفت. اما جلال الدين محمد با درايت وفضل وکمال فتنه را برطرف ساخت تا اينکه صلاح الدين درروز اول محرم سنه 657 هه ق ازاثر بيماری درگذشت. مولوی بيش ازهفتاد غزل خويش را بنام اين دوست خود سروده است. آ ثار مولانا : گنجينه های ادبی و عرفانی مولانا بدو دسته ، رده بندی شده اند : 1- منثور ، 2 – منظوم 1- آثار منثور عبارتند از : - فيه ما فيه : مجموعۀ صحبت ها و گفته های مولانا است، شامل مسايل اخلاق - طريقت- تصوف - عرفان – شرح آيات قرآنکريم- احاديث نبوی وسخنان مشايخ، که درمجالس ايراد داشته و فرزند ارشد ش ، سلطان ولد به کمک مريدان آنها را يادداشت گرفته و بصورت کتاب درآورده است. - مجالس سبعه ( مجالس هفتگانه) : مواعظه و خطابه های مولوی را برسرمنبر دربرميگيرد. - مکاتيب : نامه ها و مراسلات مولوی به معاصرين ميباشد. 2 - آثار منظوم عبارتند از : - غزليات ( ديوان شمس ) : اشعار اين ديوان، که بقول بزرگان دنيای شعر و ادب حدود پنجا هزاربيت را احتوا ميکند، چنان شيوا، پخته، استادانه، زيبا و دلپذير درحد اعلای فصاحت وبلاغت کلام، باشور و بيقراری بابيان مفاهيم دقيق علمی، ادبی و فلسفی، سروده شده است، که محبوبيت و مقبوليت آنها شهرۀ آفاق است:
آن نفسی، که با خودی يارچوخارآيدت + وان نفسی، که بيخودی يارچه کارآيدت آن نفسی،که باخودی خود توشکارپشه ای+وان نفسی،که بيخودی پيل شکارآيدت آن نفسی،که با خودی بستۀ ابرغصه ای+ وان نفسی،که بيخودی مه کنار آيدت آن نفسی، که باخودی يارکناره ميکند + وان نفسی،که بيخودی بادۀ يار آيدت آن نفسی،که باخودی،همچوخزان فسرده ای+ وان نفسی،که بيخودی دی چوبهارآيد ت جملۀ بيقراريت ازطلب قرارتست + طالب بيقرارشو تا که قرار آيدت جملۀ ناگوارشت ازطلب گوارش است + ترک گوارش ارکنی زهرگوار آيدت جملۀ بيمراديت ازطلب مراد توست + ورنه همه مراد ها همچو نثار آيدت عاشق جوريارشو عاشق مهريار نی + تاکه نگار نازگر عاشق زار آيدت خسروشرق شمس دين از تبريز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آيدت (کليات شمس ص 129-130) - رباعيات : گويند به تعداد 1659 رباعی به چاپ رسيده ودر( کليات شمس تبريزی چاپ چهارم سال 1381 تهران) تعداد آن به ( 1995 ) رباعی رسيده است، اما عقيده برآن است، که قسمتی از آن متعلق به مولانا بوده، متباقی مشکوک ميباشند: با توسخنان بی زبان خواهم گفت ازجملۀ گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حديث من کس هرچند ميان مردمان خواهم گفت + + + ( کليات شمس ج 2 ص 1310) عشقت به دلم در آمد و شاد برفت بازآمد و رخت خويش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روزی بنشين بنشست وکنون رفتنش ازياد برفت ( کليات شمس ج 2 ص 1322) - مثنوی : مولوی درد فراق وجدايی های انسانها را- داستان تنهايی و خاموشی گزينی آدم ها را ، حکايت ناهمدلی ها و ناهمزبانی ها و گسست از پيوندها را در اين شهکار ادبی جهان باخلاقيت ويژۀ هنری بيان داشته و علاج همه نا بسامانی ها ، نا آرامی ها، پراگندگی ها و آشفته حالی های انسانها را درزندگی فردی وروابط اجتماعی و مناسبات نيکوی متقابل، دردوستی، عشق و مهر ورزی به تصوير کشيده است: بشنو ازنی چون حکايت ميکند واز جدايی ها شکايت ميکند کزنيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند سينه خواهم شرحه شرحه ازفراق تا بگويم شرح درد اشتياق هرکسی کو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگاری وصل خويش... ... شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبيب جمله علت های ما ای دوای نخوت و تاموس ما ای تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد... ( آغازدفتر اول مثنوی) درسرا پای مثنوی فقط کلام عشق است، شورومستی ودوستی ! عشق به مفهوم: صيقل ساز و صفا بخش دلها ، گريز از کينه ورزی و دوری جستن از تعصب ها ، پيوند دادن رشته های زيست باهمی ودرکنار هم بودن، سر ناسازگاری با خشونت- بيداد گری- خودکامگی- ستم - تبعيض- افراط وتفريط...، رعايت - پابندی وبجا آوردن باورها وايمان وعقايد انساندوستانه ومردم سالارانه، آرامی دهندۀ آشفتگيها ، ايثارگری ، حرمت به حيثيت وکرامت انسانی ، دل بستن به همه خوبی ها و نيکوکاريها ... مثنوی ازديدگاه و زاويۀ ديگری نيز درخور توجه است: پس از آنکه صلاح الدين زرکوب داعی اجل را لبيک گفت و به حق پيوست، حضرت مولانا ازجمع مريدان نخبۀ خود به حسام الدين حسن چلبی ،بيشتر علاقه مندی نشان داد. بروايت افلاکی درغيبت کبرای پيرتبريز ، هنگاميکه جلال الدين محمد بلخی نالان وگريان به جستجوی گمشدۀ خويش برآمده وراه سفربه دمشق را درپيش گرفت، حسام چلبی درحلقۀ ياران همسفربود. آورده اند، که چلبی شخص متقی، پرهيزگار، با ديانت ، تيزهوش و صاحب فهم درشريعت بود. درنخستين اقدام ازسوی مولانا به مقام شيخی رسيد. اين بار مولوی درانتخابش به حساسيت و بدبينی وسرپيچی مريدان ديگر روبرو نگرديد، بنابران رشتۀ دوستی- مودت ونزديکی آنها خيلی محکم گره خورد، که حاصل آن خلق اثر منظوم مثنوی است. « سبب افاضۀ اين فيض ازوجود مولانا چلبی بوده، که چون ميديد ياران بيشتربقرائت آثارشيخ فريدالدين عطار نيشاپوری و شيخ ابوالمجد مجدود سنائی غزنوی مشغولند شبی درخلوت ازمولانا درخواست کرد ]تا [ کتابی بطرزمنطق الطيرعطار يا الهی نامۀ سنائی( حديقه) بنظم آرد مولانا فی الحال از سردستارخود برگی که هجده بيت از آغاز دفتر نخستين مثنوی برآن نوشته بود بيرون آورده بدست او داد.» ( نقل ازپيشگفتار مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 10 ) دوستی و حسن سلوک چلبی دروجود مولوی شور وشعف نوينی بوجود آورد و ذوق سرايش سروده ها را تحرک پرجازبه ونيرومندی بخشيد. آن ياران باصفا درکمال يکرنگی وبی ريايی ، شب ها باهم می نشستند، پيربلخ شعر ميسرود و حسام الدين حسن به همکاری مريدان ديگرهمه سروده ها را مينوشت وثبت صفحۀ کاغذ ميکرد. روابط و صحبتهای آن دومرد بزرگ باوجود يک وقفۀ دوساله پس ازپايان دفتر نخست مثنوی، ناشی ازدرگذشت همسفرچلبی؛ به مدت پانزده سال طول کشيد. بعد ازختم سرايش و نگارش دفترششم حضرت مولانا برحمت ايزدی پيوست، بنآء درقسمت دفترهفتم مثنوی، بزرگان ادب مدعی اند، که به سبب تفاوت درسبک و صنعت شعری وخطاهای موجود نميتواند از مولوی باشد. مقام شامخ مولانا درعرصۀ شعر و ادب: چنانچه گفته آمد حضرت مولانا شخصيت ادبی، دانشمند و سخنورشهير وشناخته شدۀ جهانی بوده وسروده های ديوان شمس و مثنوی معنوی با رزترين نمونۀ فصاحت و بلاغت کلام وبيان لطيف ترين احساس ها و عاطفه های انسانی ميباشند. بديع الزمان فروزانفر دربارۀ مقام شعری مولانا نگاشته است: « ...مولانا، درست و راست، از 38 سالگی، شاعری را، آغازکرد. وبدين معنی می توان گفت که مولانا، نابغه است. يعنی ناگهان، کسی که مقدمات شاعری نداشته، شعر، سروده است. وعجب است که اين کسی که سابقۀ شاعری نداشته، و درمکتب شعر و شاعری، مشق نکرده وتلميذ ننموده است، بسيارشعرگفته و همه را زيبا سروده است. هرگاه مولانا را، با ستارگان قدراول ادبيات فارسی ...استاد طوسی... سعدی، و...حافظ، مقايسه کنيم، مقدارشعری که ازمولانا باقی مانده است، به نسبت ازهمه، بيشتراست. ... حد اکثر... شاهنامۀ فردوسی... درحدود 52 هزاربيت است... ليکن مولانا، مجموع اشعارش...بالغ بر هفتادهزاربيت است. ... تنها غزليات مولانا درحرف " ی " 800 غزل است. يعنی تقريبآ معادل غزليات سعدی، و دوبرابرغزليات حافظ... ... مولانا... در 55 بحرمختلف، شعرساخته است. درزبان فارسی، هيچيک از شعرای ما نيستند که اين اندازه ، توسعه دراوزان داده باشند. آن اوزان متروکی که درشعرقديم وجود داشته ومتروک شده ... تمام آن اوزان را، مولانا ساخته و بهتر از اوزان معموله ساخته است....» ( نقل ازخط سوم، ص 62-63 ) گويند مولوی به علم موسيقی دسترسی داشت و بروايت افلاکی، ميتوانست رباب بنوازد و بدستور او يک تار برسه تار رباب افزوده شده است. انتخاب اوزان و قالب شعری گوناگون، درسرايش انواع نظم ( مثنوی، قصيده، ترکيب بند، ترجيع بند، ملمع، غزل، قطعه، رباعی )، درآثارمنظوم مولانا ازذخيرۀ موسيقی شناسی او سرچشمه گرفته است. « تنها درمکتب مولوی است، که شعر، موسيقی،رقص و عرفان، همه درهم می آميزد. ازيکديگر متأثر می شوند، وازهمدگر، کمال و اثرميپذيرند!» ( همان کتاب ، ص 74 ) درپايان اين نبشته شايان ذکر است، که مولوی پس از آشنايی و دوستی با شمس، به جای تصوف زهد ، تصوف عشق را پذيرفت و آئين سماع ( وجد وسرور و پای کوبی ودست افشانی صوفيان منفردآ ويا جمعآ با آداب وتشريفات خاص- فرهنگ معين ، ج 2 ، ص 1917 ) آموخت وبه رقص وپای کوبی و شورافگنی رو آورد. آمد بهارجانها ، ای شاخ تر به رقص آ چون يوسف اندر آمد ، مصر وشکر به رقص آ چوگان زلف ديدی ، چون گوی دررسيدی
|